مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

واقعا عنوانی نداره...

واقعا عنوانی نداره...

کافه های لعنتی ولیعصر 2

کافه های لعنتی ولیعصر 2

لافکادیو !

لافکادیو !

In Love

In Love

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

برادر و خواهران کوچکتر :))

برادر و خواهران کوچکتر :))

التماس تفکر

التماس تفکر

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

مهـــرناز

و ما که گریه نکردیم!
گریه؟ نه! کردیم
به ما چه مرد نباید که...
ما که نامردیم...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

یـکی نبـودهای قصـه‌ی آیـدا

سه شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۲ ق.ظ

یکــی نبــــودهای قصــــه ی آیــــدا

در نوزدهمین روز از زیباترین ماه سال، آذر - مادرِ یلدا - صندلی چوبی، تنِ خسته و بی جان دخترِ پاییز را مهمان کرده بود و شومینه آجری با گرمای حاصل از به آتش کشیده شدن هیزم هایش از او پذیرایی می کرد. ساعت نوزده بار ضربه زد اما دختر چنان خیره به آتش، در افکار خود غرق شده بود که متوجه آن نشد. خیلی وقت بود دندان لقِ زمان‌ کنده و آن را به دور دست ها انداخته بود. زمان به چه کارش می آمد وقتی هیچ ساعتی پیش چشمانش به زیبایی آن ساعتی که او را دید جلوه نمی کرد... حتی ساعت نوزده در نوزدهمین روز از ماه آذر، زیباترین دخترِ عروس فصل ها ! حتی این هارمونیِ بی نظیر هم نمی توانست شعله خاموش شده احساساتش را روشن کند...

نه نقطه بود که تمام شده باشد، نه سه نقطه که ادامه داشته باشد... دو نقطه بود... پا در هوا... میان زمین و آسمان. هر کس که می آمد کمش می کرد یا زیاد تا او را آن گونه که دوست دارد ، دوست بدارد. و حال آن که یک نفر پیدا شده بود او را همان گونه که هست دوست بدارد باید اینطور می شد...

سال ها بود که معنی این را نفهمیده بود. «رفت و آمد» یا «آمد و رفت»... آدم ها می روند که برگردند... یا می آیند که بروند...

حالش این روزها حال خوبی نبود... این روزها نه تلخ بود، نه شیرین... مزه گس بی تفاوتی می داد. احساس می کرد تمام شیره وجودش را کشیدند و ته مانده اش را چون تفاله ای در دهان زمانه تف کرده اند... در عجب بود از رسم زمانه که چطور با بی رحمی تمام فراغ را جایگزین وصال کرده و طی یک زد و خورد ساده زیر پایش را خالی کرد... پسر جا زد.‌.. دختر جا خورد...

مانده بود این وصله ناجور را به کدامین خیاط بچسباند... تقدیر؟ روزگار؟ یا شاید هم سرنوشت؟ کدام یک؟ مگر نه اینکه گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد دستی ست برای گرفتن دست او و قلبی ست برای فهمیدن وی؟ به راستی فهم این جمله انقدر دشوار است که همه تنهایند؟

مگر او چه می خواست؟ به کدامین گناه از سرزمین عشق تبعید و به دست و پا زدن در باتلاقِ نیستی محکوم شده بود؟ او که به خاطرش ماندن را تحمل کرده بود... لبخندش درد می کرد... دلش لک زده بود برای عاشقی با طعم او...

چشم از آتش گرفت. جسم کرخت خود را از جا کند و لخ لخ کنان خود را به کانتر رساند. تلفن سیاه در آن گوشه به او دهان کجی می کرد. بی اختیار با نوک انگشت دکمه سیاه را لمس کرد. تنها دکمه ی موجود در دنیا که موتور قلبش را به کار می انداخت. هیچ گاه فکر نمی کرد روزی برسد که دم و بازدمش در گرو لمس یک دکمه سیاه رنگ باشد. چراغ چشمک زن روشن شد و باز هم تلفن برای چند صدمین باز آن صدای مردانه را به بیرون عق زد:

- الو... می دونم خونه نیستی... واسه همین زنگ زدم... بهتره...‌ بهتره یه مدت همدیگه رو نبینیم...

و او برای چند صدمین بار فکر کرد چه قدر بی رحم... چه قدر سنگدل... چه ساده حرف از جدایی به میان می آورد... کاش در آن لحظه مقابلش بود و چهره اش را می دید... صدایش که چیزی بروز نمی داد... حتی اندکی ناراحتی... راه دوری نمی رفت اگر ذره غمی در اعماق صدایش می گنجاند... تمام زن ها شاعر می شدند اگر مرد ها گریستن بلد بودند... و می توانستند با رقص چشم هایشان طوفان به راه بیندازند... و هیچ مردی شاعر نمی شد... اگر زنی در کار نبود...

 -‌ما که آخرش به هم نمی رسیم... بیشتر پیش بریم خیلی اذیت می شیم...

و باز هم همان کشف زنانه‌اش که دست می انداخت و از ماورای صدای مردانه، یقه ی غم غریبی را می گرفت و آن را بیرون می آورد و بی درنگ از آن بتی می ساخت مبنی بر ناراضی بودنِ احتمالی او و شبانه روز در محرابش سر به سجده می گذاشت...

برای بار دیگر دکمه سیاه لمس شد و صدا در پسَ هاله ای از سکوت محو شد. جانی تازه گرفت. گویی صدا کار خودش را کرد.‌ در وجود دختر سبز شد و ریشه دواند... خود را به اتاقش رسانید و با یک تصمیم آنی پشت میز آرایشش جای گرفت. نمی خواست امروز را از خود بگیرد. یک امروز را می خواست با فلش بک زدن به گذشته به شب برساند... و چه بسا به صبح...

کیف بزرگ ‌لوازم آرایش شکلاتی رنگش را باز کرد. یک امروز را می خواست به خودش برسد. با دقتی وسواس گونه صورتش را زیر لایه نازکی از کرم پودر و پنکک مدفون کرد. بوی کرم پودر را دوست داشت... لحظاتی چند وجودش را غرق در آرامش می کرد... خط چشم همیشگی را پشت چشمانش نشاند و دستی که با حرکت متناوب مژه ها را با ریمل آشنا می کرد، به آرایش چشمان خاتمه داد. چنان با وسواس مژه ها را سیاه می کرد گویی می خواست آن ها را دقیقا همرنگ با خاطرات سیاه شده اش در آورد!

نگاهی به تصویر درون آینه انداخت. رنگ ‌سیاه عشقبازی عجیبی را با چشمانش به پا کرده بود که نتیجه آن آبستن شدنِ حلقه اشکی در پسِ نگاهش بود. لبخندی از درد بر‌روی لبانش جا خوش کرد. از کارش راضی بود. از نظر او چشم ها سیاه ترین عضو بدن به شمار می آمدند و حقشان بود که توسط سیاهی مطلق بلعیده شوند. چرا که بزرگترین اشتباه را چشم ها انجام می دهند... و دل تا آخر عمر تاوان پس می دهد... روز اول که او‌ را دید...‌ با خود گفت... آن که روزگارم را سیه کند این است.‌‌.. کاش هیچ وقت ندیده بودمش..‌ لعنت بر چشمی که بی موقع باز شود...

گونه هایی که رژگونه روی آنها پخش می شد به یاد آوردند روزی فرودگاه دستان مردانه ای بودند که نوازشگرانه رویشان می نشست و اکنون چه غریب، سیلی خورِ دست بی رحمانه تقدیر شده بودند... به راستی که چه تاوانی داشت دستِ نوازشگرِ او...

لب هایی که با رژ رنگین می شد روزی تفرج گاه بوسه های آتشین مردی بود که هر بوسه اش گداخته تر از زبانه های شعله ورِ آتش بود... و اکنون چه ساده در سیاه چاله عمیق فراموشی زیر صدها تُن خاک خوابیده بود...

آخرین نگاهش در آینه به گیسوان بلند و شانه زده اش گیر کرد و بدان گره خورد. بدون شک سیاهیِ موهایش به گَردِ پای سیاهیِ روزگاری که با رفتنِ او زندگی اش را به سلطه در آورده بود، نمی رسید!

بعد از مدت ها چشمانش را با ساعت آشتی داد... دیرش شده بود... لباس هایش را به تن کرد و به رسم دیرینه اش در این روز... قبل از رسیدن بدانجا... چشمانش را بست و در دل آرزویی کرد و پا در خیابان گذاشت... قرارمان همان ساعت... همان جای همیشگی... اما این بار... تو هم بیا...

با اولین برخورد قطرات باران، دستانش را آرام در جیبش گذاشت و وانمود کرد جای خالی دست های او دیوانه اش نمی کند... کم نبود... او یک تنه تمامِ یکی نبود های قصه ی اش بود...

سوز سرما با بی رحمیِ تمام گلویش را تحریک می کرد و در آخر به سرفه اش انداخت. دکترها هم در جواب این سرفه ها عاجز مانده بودند. کسی چه می دانست که او چند روزی ست گذشته را سرفه می کند... و خاطرات را بالا می اورد بلکه اندکی سبک شود... اما افسوس... جای سالم در بدنش نمانده بود، بس که خودش را به نفهمی می زد... دیگر حتی راه گلویش هم بسته شده بود انقدر که بغض هایش را نجویده قورت داد...

ناگهان ضربان قلبش نرمال شد. آرام و قرار گرفت. به خودش که آمد دریافت پاهایش کف خیابانی را لمس کرده که جای جایش آرامش را همچون مُسکِنی قوی به وجودش تزریق می کند. خیابانی که پیش از این استقبال کننده دو نفر بود و اکنون... آهی سوزناک کشید... غمش نبود. او یک تنه جای هر دویشان دوستش داشت. چشم هایش را بست و اجازه داد روح سرکشش در خیابان «ما» شدنشان به پرواز در آید. با نفسی عمیق هوای مطبوع و بارانی پاییز را درون ریه هایش کشید. حالا دیگر چشم هایش را که می بست، او را می دید... چشم بست و از این هوای بارانی لذت برد... خوشبختانه باران ارث پدر هیچ کس نبود... رعد و برقی ناگهانی او را به ادامه مسیر وا داشت... او هنوز فکر می کرد رعد و برق صدای سرفه ی خدایی ست که در همین نزدیکی کمین کرده و مهربانانه به تماشای بندگانش می نشیند...

با باز کردنِ درِ شیشه ای رستورانِ همیشگی شان کبوترهایی که چند قدم آن طرف تر از شلاق های بی امان باران به زیر درخت پناه برده بودند، ترسیده و از جا پریدند. پوزخندی دردناک مهمان لب های قرمز رنگ دختر شد. دل کبوترها برایش تپید، دل او نتپید...

نگاهش در یک لحظه بر کل رستوران سایه افکند اما... مأیوسانه از میزهای خالی عبور کرد... طوری که گویی کسی در میز آخر، همان میز همیشگی انتظارش را می کشد... و به آنجا که می رسد باید وانمود کند که باز هم دیر رسیده است...

از پا افتاد انقدر او را قدم زد... پیکر بی جانش را به دست صندلی سپرد و نشست... استعداد عجیبی در نشستن داشت... به پای او، به امید او و اکنون... در انتظار او... دلش عجیب برایش گرفته بود... دلش کندن می خواست... از آن ها که او داشت... دلش می خواست خود را به وسط خیابان رسانده و تمام بغض های خفه شده در گلویش را در حنجره اش ریخته و با تمام وجود فریاد بکشد «عاشقش نشوید... به اندازه همه تان برایش عاشقی کردم... اما...»

زندگی اش را برای او نواخت... اصلا گوش او جا داشت؟... باز همان بغض لعنتی بر گلویش چنگ زد... بغض رفتگان را با او می بارید، با بغض او چه کند... دلش تنگ بود... تنگِ آن دستان مردانه، وقتی که دور صورتش را قاب می گرفتند... تنگِ آن چشمان جادویی، وقتی که تنها با یک نگاه تیر آرامش را بر اعماق وجودش نشانه می رفتند... تنگِ آن بازوانِ قوی، وقتی که او را در چند وجب جا - که برایش حکم امن ترین جای جهان را داشت - محصور می کردند... تنگِ آن نوازش های دلنشین، وقتی که بی وقفه شامل حال گیسوان بلندش می شدند... تنگِ آن «بچه ام» خطاب کردن ها، وقتی که در خصوصی ترین خلوت هایشان اَدا می شد... تنگِ آن پیشنهادِ با هم یکی شدن، وقتی که در ساعت دو بعد از نیمه شبی پس از مدت ها دلش را لرزاند...تنگِ آن چهار سال و نیم آشنایی، وقتی که بی هیچ چشم داشتی محبت بینشان حراج می شد... تنگِ آن جمع دوستانه، وقتی که هر بار بینشان قرار می گرفتند دلشان آرام می گرفت که می توانند با یک نگاه، همدیگر را نشانه بروند... این از سیر تا پیازِ با هم بودن، بدجور چشمانش را می سوزاند... به اندازه تمام دنیا دلتنگ بود... اما تمام دلتگی اش را پشت لبانِ بسته اش محبوس نگاه داشت... همیشه که نباید زد... گاهی هم باید خورد حرف ها را...

برایش سخت بود باور کند دیگر اویی وجود ندارد تا راه درمان این دلتنگی ها را برایش به ارمغان آورد... به کدامین دلیل؟... کاش دست کم دلیلش را می دانست... حتی دیگر نمی دانست او رفته بود، یا از اول نبود... سخت بود... باور این حقیقت آن هم در این روز تلخ بود... تلخ تر از زهر... انقدر ضربه سنگین بود که لال شده بود...

سرش روی تنش سنگینی می کرد... هضمِ این حجم انبوه از فکر و خیال برایش غیر ممکن بود... دقایقی چند سرش را روی میز گذاشت...

- آیـــدا...

به گوش هایش اطمینان نداشت. به سرعت سر بلند کرد تا چشم ها مهر تأییدی بر تشخیصِ گوش ها بزنند... بهت و تعجب قفلِ آهنیِ سکوت را شکست و لب هایش را به باز شدن وا داشت...

- میـــلاد...

تا خواست زبان در دهان بچرخاند و بخشی از تصورات و افکارِ موجود در پسِ ذهنش را به حنجره منتقل کرده و آنها را به اصوات در آورد، انگشتی روی لب هایش نشست...

- هیسسسس! تمام کابوس ها تمام شد... می خواهم امشب تا صبح دیوانه ات کنم...

و چند لحظه بعد در حالی که شیئی طلایی را به گردن دختر می آویخت، نجوا گونه زیر گوشش زمزمه کرد...

- تولدت مبارک دوست داشتنیِ من... آمده ام تا برای همیشه کنارت بمانم...

                                                                                                        مهــــرناز.ج

  • ۹۴/۰۷/۲۱
  • مهرناز .ج

مهرناز.ج

نظرات (۱)

این آیدا داره اسطوره میشه
پاسخ:
این نظر لطف شماس که داره شامل حال ما میشه 🌹 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">