مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

واقعا عنوانی نداره...

واقعا عنوانی نداره...

کافه های لعنتی ولیعصر 2

کافه های لعنتی ولیعصر 2

لافکادیو !

لافکادیو !

برف به ادم انگیزه میده

برف به ادم انگیزه میده

نویسنده جدید وبلاگ هستم :)  + الحاقیه

نویسنده جدید وبلاگ هستم :) + الحاقیه

In Love

In Love

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

برادر و خواهران کوچکتر :))

برادر و خواهران کوچکتر :))

مهـــرناز

و ما که گریه نکردیم!
گریه؟ نه! کردیم
به ما چه مرد نباید که...
ما که نامردیم...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

نهم تیر ماهِ بیست و چند سال پیش، ساعت یازده و پنجاه و چهار دقیقه ی ظهر، درست زمانی که تابستان گرمای جان گدازش را نثار زمین می کرد، پسر بچه ای چشم به این دنیا گشود...

اما به همین جا ختم نشد...

  • مهرناز .ج

واقعا عنوانی نداره...

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۵۴ ب.ظ

در حال دیدن عکس های چند ماه پیش...

برادر جان -  دوران سختی بود. فکر نمی کنم بدون تو از پسش بر میومدم

+ تو هیچ وقت بدون من نخواهی بود...

+ حقیقتا نمی خواستم اون لحظات دردناک رو ثبت کنم... خواست خودش بود...

  • ۷ نظر
  • ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۴
  • مهرناز .ج

کافه های لعنتی ولیعصر 2

شنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۲۵ ب.ظ

با عرض پوزش و شرمندگی به خاطر دیر شدن ادامه این پست...

و خیلی اختصاصی تقدیم به گندم جان که انقدر پیگیر این ادامه شد تا بالاخره نوشتمش :)

 

ادامه پست کافه های لعنتی ولیعصر

 

تو راهرو وایسادم و نفس عمیقی کشیدم. ترکیبی از بوی تنباکو و قهوه غلیظ تو بینی ام پیچید. عجیب بود. زیاد این بو رو شنیده بودم اما فقط همین بار بود که حس ارامش بهم می داد. خودمو تو آینه قاب گرفته شده تو راهرو نگاه کردم. شالمو رو سرم جا به جا کردم و پله ها رو رفتم پایین.

از لحظه ای که با اون شماره تماس گرفتم و قرار امروزو گذاشتم، لحظه شماری می کردم تا بتونم فقط یه بار دیگه کیفمو لمس کنم و محتویات توشو ببینم. به پایین که رسیدم ناخودآگاه سرم چرخید سمت میز همیشگی ام... و بعد میز کناری اش... کناری اش... کناری... کناری... لعنتی... همه شون خالین... اینجا چه خبره...

  • ۷ نظر
  • ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۲۵
  • مهرناز .ج

لافکادیو !

دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۳۰ ب.ظ

می دونم قرار بود پست بعدی پیدا شدن کیفم باشه اما حقیقتا وقتی این رو خوندم نتونستم ساکت بمونم و هیچی ننویسم!
راست میگه. نمی گم بهم بر خورده یا ناراحت شدم چون منم یه زمانی قصد بستن وبلاگمو داشتم، می گم راست میگه...
این پست منو برد تو فکر... اون اول هدف من از زدن این وبلاگ، فقط به اشتراک گذاشتن یه سری کار و نمونه های کاری بود و این دقیقا همون چیزیه که الان تو این وبلاگ پیدا نمیشه... با شماها که آشنا شدم فهمیدم میشه همیشه هم از نمونه های کاری نگفت... از شادی گفت، از غم گفت، از کسا و چیزایی که دوسشون داری و تو یه کلام از "زندگی" گفت...
نمی خوام بیشتر از این در این مورد حرف بزنم چون معتقدم حرف زدن زیاد درباره یه موضوع، اونو بی ارزش می کنه...
فقط می خوام بگم ممنون لافکادیو...
  • مهرناز .ج

برف به ادم انگیزه میده

سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۱۵ ب.ظ


‏زیباترین صحنه ای که روز برفی ایجاد میشه پخش شدن خون روی برفه. روز برفی فقط باید بری آدم بکشی...

:)

+ پست بعدی: کافه های لعنتی ولیعصر ۲

ادامه ی گم‌شدن کیف مهرناز

بالاخره زورش کردم بقیه شو بنویسه ..

  • بـرادر جـان

نویسنده جدید وبلاگ هستم :) + الحاقیه

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۲۶ ب.ظ

همون طور که از عنوان مشخصه، نویسنده جدید وبلاگ هستم

همه عزیزانی که این وب رو دنبال می کنند من رو می شناسن :)

چند ساعتی هست که خودم توی وب بودم و تمام مطالب رو زیر و رو کردم

انقدری که مهرناز جان درباره من نوشته، درباره خودش ننوشته :)

اگه هنوز متوجه نشدید دقیقا کی داره صحبت می کنه، لازمه که بگم «بـرادر جان» هستم :) یعنی به این اسم منو می شناسید

+ نظرات باز

++ شاید باورتون نشه ولی من خودم تا چند ساعت پیش از وجود این وب مطلع نبودم. روحمم حتی ! اگه می خواید بدونید چرا مهرناز راز این وب شخصی رو برای من فاش کرد یا چطور شد که من به عنوان نویسنده دوم این وب دارم باهاتون صحبت می کنم، باید صبر کنید خودش بیاد :)


مهـرناز صحبت میکنه:

نمی دونم چی شد. فقط حس کردم از این جا به بعد باید خودشم باشه...

صد البته که در نبودش یه جو دیگه اینجا حاکم بود و شاید تصورات شما ازش فرق می کرد ولی حالا که خودش اومده ممکنه بعضی از این تصورات به هم بخوره...

نمی دونم! به هر حال... آوردمش دیگه... :)

ببینید چقدر خاطرتون برام عزیزه ^__^

+ سعی میکنم این آخرین باری باشه که تو پستاش دست می برم... و ممنون بابت همراهی و خوش آمد گویی هاتون 🌹🌹

  • بـرادر جـان

In Love

يكشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۱۵ ق.ظ

بشنوید:



+ اونایی هم‌که دوست ندارن لازم نیست خودشونو اذیت کنن. می تونن نشنون. والا! چاقو که بیخ گلوتون نذاشتم.

+ وب خودمه دوست دارم توش آهنگ بذارم. والا! بدهکار نیستم بهتون که :دی

  • مهرناز .ج

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۲۳ ق.ظ

باشد تا مورد پسندتان واقع شود :)

+ بشنوید



  • مهرناز .ج

از همون اول هم زیاد پست نمی ذاشتم. امسال که کلا هیچی. به دلایل ریز و درشت نه انگیزه پست گذاشتن دارم نه شور و حال اولیه رو..

ولی خب دوستای خیلی خوبی هم اینجا پیدا کردم که فراموشی شون کار من نیست

حتی اگه ببندم برم هم تا ابد تو ذهنم می مونن

همه تون رو واقعا دوست دارم.. از صمیم قلب

واسه همین اومدم باهاتون مشورت کنم که نگید یهویی رفت (که البته فکر نمی کنم اون قدرهام مهم باشم)

حالا مشورت!

ببندم؟

  • مهرناز .ج

برادر و خواهران کوچکتر :))

دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ


بعد از چند روز پر مشغله، بالاخره به خانه برگشتم. وسایلم را گذاشتم کناری، لباس هایم را عوض کردم و دو عدد بالش و پتو برداشتم و همراه برادر جان وسط هال مستقر و مشغول تماشای فیلم شدیم. چیزی نگذشته بود که صدای موبایل جان درآمد و پیامی از داداش کوچیکه به دستم رسید...

  • مهرناز .ج