مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

که رفتن من، عین رفتن من باشد، و فرق داشته باشد ، با رفتن دیگران...

که رفتن من، عین رفتن من باشد، و فرق داشته باشد ، با رفتن دیگران...

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی تنها دل خودت برای تو شور می زنه

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی تنها دل خودت برای تو شور می زنه

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

این داستان: اختلاف سنی!

این داستان: اختلاف سنی!

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

صرفا جهت اینکه چراغم روشن شه

صرفا جهت اینکه چراغم روشن شه

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

واقعا عنوانی نداره...

واقعا عنوانی نداره...

کافه های لعنتی ولیعصر 2

کافه های لعنتی ولیعصر 2

مهـــرناز

یادت باشه قلب تو شکسته نیست
چیزهای شکسته کار نمی کنند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

دوشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۷ ق.ظ

بیشتر از یه روز نتونستم این اتفاق رو پیش خودم نگه دارم و تنهایی هضمش کنم.

زنگ زدم به محدثه و با صدای بریده بریده و اشک هایی که نفهمیدم کی رو صورتم جاری شدن براش تعریف کردم

تا چند لحظه صداش نمی اومد! بدتر از من شوکه شده بود

تا آخر شب و حتی فرداش چندین بار تماس ها و پیام هاش رو روی موبایلم دریافت می کردم: « مهرناز ! گوش کن ببین چی میگم. همین الان زنگ می زنی و یه هفته مرخصی می گیری و همین فردا پا میشی میای خونه ما پیش من. فهمیدی؟ زتگ می زنی قبل از اینکه خودم بهشون زنگ بزنم »

علاوه بر اینکه از دوره دانشگاه با هم دوست بودیم، یک سال هم همکار بودیم و مدیرم رو می شناخت و تنها با فشردن یه دکمه رو موبایلش می تونست خیلی راحت بهش وصل شه.

کاری که گفت رو کردم و فقط یه پیام براش ارسال کردم:

« مرخصم. بیا بیا ببر مرا.... دلم از اینجا زده است... »

  • مهرناز .ج

 

شاید نباید این پست رو می نوشتم...

یا حداقل باید قید جزئیاتش رو می زدم

شاید باید قفلش می کردم !

چیزی که می خواستم رو می نوشتم، یه رمز روش می ذاشتم و بدون اینکه اون رمزو به کسی بدم ولش می کردم همینجا تا سال ها خاک بخوره.

ولی اینجوری فرقی با گناهکارا نداشتم...

پنهون نکن، سرتو بگیر بالا و اجازه نده ترس بهت غلبه کنه

وقتی گناهی نداری...

  • مهرناز .ج

داداش کوچیکه - از دیوید بکام وقتی بازی می کرد پرسیدن چرا کچل کردی؟ گفت می خوام مردم به خاطر فوتبالم منو دوست داشته باشن نه قیافم. حالا حکایت منم همینه. اونجوری نگام نکنین


با برادر جان نگاهی رد و بدل کردیم و دوباره زل زدیم به صفحه لپ تاپ و تماس تصویری مون با داداش کوچیکه!


من – اون دیوید بکام بود این تویی

داداش کوچیکه – یعنی چی؟

من – یعنی اون دیوید بکام بود ولی این تویی

داداش کوچیکه – باز همونو میگه

برادر جان – اگه جواب بهتری می خوای، سوال بهتری بپرس

داداش کوچیکه – سی و هفتمین تماستون رو وصل نکردم که بشینم جلوتون سوال بپرسم جواب بگیرم

من – ننگ بر تو! بدهکارم شدیم؟ ببین بچه! وقتی بعد از سی و شش تماسی که باهات گرفتیم و تو لطف کردی همه شونو بی پاسخ گذاشتی ازت دست نکشیدیم و واسه بار سی و هفتم شانسمونو امتحان کردیم یعنی بهت اهمیت می دیم. یعنی نگرانتیم. می فهمی نگرانی یعنی چی؟

  • مهرناز .ج

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

دوشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۲ ب.ظ

جدا از اینکه هیچ وقت تو وبلاگم زیاد فعال نبودم :) ( نه جان من ادعای فعال بودنم بکن! ) — شمایی که نیشتو باز کردی و تو دلت داری به من می خندی ! اره شما ! حواسم بهت هستا. جمع کن لب و لوچه تو :| — ولی خب مهر ماه بود که استارتشو زدم ( الان که چی؟  باید خوشحال باشیم مثلا؟ )

روی صحبتم با کساییه که منو اینجا می خونن یا قبلا می خوندن و حتی شمایی که بعدا میای می خونی :) ( یعنی میخوای بگی هنوز کسی بهت سر میزنه؟ )

اقایی که یواشکی اومدی سر زدی اینجا و فکر کردی من نفهمیدم ( برووووووووو )

خانمی که دو روز یه بار و قبلا روزی دو بار مالکیت معنوی منو تا ته پر می کردی ( چی میگیییییی )

دوستان عزیزی که همیشه به یادم بودین و در چندین دوران غیبت کبیر ( فوق کبری ) و صغیر ( فوق صغری ) با هر روشی پیگیر حالم بودید و حتی منو برگردوندید (توجه ها جلب شه طرف برگردونِ کبیر بلاگر گندم خانوم) سه رخ روی صحبتم با شماست

گوش بدید چی می گم بعدش چایی داریم ( تو جیب ما رو نزن، نمی خواد چایی بدی )

دوست دارم مهرماه امسال هر کی که دوست داشت، برداشتش از من رو برام بنویسه. دقت کنید! دنبال تعریف و تمجید و مهرناز خیلی خوبه و بی نظیره نیستم ( تو رو خدا؟ =)) ) ، می دونی چی می خوام؟ وقتی اسم منو با خودت تکرار می کنی، چی تو ذهنت می گذره؟ ( من اصلا به تو فکر نمی کنم جانم، ایتز اکی؟ ) من اونو می خوام

حتی اگه انتقاد باشه، دلنشین نباشه... هرچی... من همونو می خوام ( بسه دیگه چقدر تکرار می کنی؟ یه بار گفتی فهمیدیم دیگه گلو جر دادن نداره. پس چی شد این چایی؟ )

هرکی دوست داشت و نوشت خواهش میکنم لینکشو برام بذاره یا همینجا بگه ( خیلی اخلاقش خوبه کادو هم می خواد !!! )

پیشاپیش از همه کمال تشکر رو دارم ممنون :)

  • مهرناز .ج

این داستان: اختلاف سنی!

سه شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۰۸ ق.ظ

نمی دونم حکمتش چیه کسایی جذم میشن و میان سمتم که اختلاف سنی تقریبا زیادی با من دارن

چند سال پیش یه اقای از قضا نویسنده با اختلاف سنی هفده سال این کارو انجام داد! توی کافه رو به روم نشسته بود و در حالی که من داشتم به سوالاتش در مورد کتابم جواب می دادم، یهو دستشو به نشونه سکوت بالا اورد انگار که بخواد بگه "بسه مهرناز، یه لحظه زبون به دهن بگیر" و بعد نفسی گرفت و گفت: " من می خوام که یکی تو زندگیم باشه. چند وقتی هست دارم راجع بهش فکر می کنم. نه مثل این مردهایی که نمی دونن چی می خوان و هر زنی رو که می بینن با خودشون فکر می کنن اره، این همون زنیه که می خوان تا اخر عمر تو خونه شون ببیننش! اینجوری نه! من واقعا می خوام یکی تو زندگیم باشه. یکی... و نه هرکی..."

به انگشت سبابه اش که موقع گفتن " یکی و نه هرکی " منو نشونه می گرفت نگاه کردم و اب دهنمو قورت دادم! غافلگیر شده بودم!

حالا می گم هفده سال بزرگتر، یه پیرمرد با موهای یه دست سفید رو در حالی که داره سعی می کنه موقع حرف زدن، دندون مصنوعیاش رو تو دهنش فیکس نگه داره تصور نکنید! به مرد جا افتاده ای با موهای جو گندمی فکر کنید که خوب می دونه چطور و با کدوم کلمه و رفتار، خانم ها رو تحت تاثیر قرار بده.

  • مهرناز .ج

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

يكشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۰۳ ب.ظ

" اگه قدرت اینو داری که یکی رو خوشحال کنی انجامش بده. دنیا به این بیشتر نیاز داره "

هفته پیش وقتی داشتم مبحث گراف رو برای یکی از بچه ها باز می کردم، وسط توضیحاتم این جمله رو بهش گفتم. چند لحظه تو چشمام نگاه کرد. انگار داشت چیزی رو با خودش سبک سنگین می کرد. بعد انگار که تصمیمشو گرفته باشه یه دفعه کیفشو کشید جلو، برگه ای رو از توش در اورد و گرفت جلوم و گفت:

- با اضافه کردن فقط پنج نمره به این برگه می تونید مادر منو خوشحال کنید. انجامش می دید؟

لحظه ای از قرار گرفتن تو این موقعیت معذب شدم. به برگه تو دستش نگاه کردم و گفتم:

- نمره فقط یه عدده! در حقیقت این بالا رفتن علم و پیشرفت کردن توئه که مادرت رو خوشحال می کنه. با اضافه کردن پنج نمره از طرف من، چیزی به تو اضافه نمیشه. اگه واقعا دنبال خوشحال کردن مادرتی از راهش این کارو بکن. اون به یه خوشحالی لحظه ای و پوچ احتیاجی نداره

نگاهش روم خیره موند. داشت به حرفام فکر می کرد. حداقل من دوست داشتم اینجوری فکر کنم. برگه رو از بین انگشت هاش بیرون کشیدم و گفتم:

- می تونم همین الان اون پنج نمره رو به برگه ات اضافه کنم و تو با چیزی که به دست نیوردی بری پیش مامانت و در ظاهر خوشحالش کنی، یا می تونم کمکت کنم خودت اون پنج نمره رو به دست بیاری. انتخاب با خودته

همچنان تو فکر بود. براش تکرار کردم:

- حاضر اماده می خوای؟ یا براش تلاش می کنی؟

  • ۵ نظر
  • ۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۰۳
  • مهرناز .ج

صرفا جهت اینکه چراغم روشن شه

شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۰۶ ب.ظ
صرفا جهت اینکه چراغم روشن شه چون همیشه سعی کردم اگه قولی می دم بهش عمل کنم
قول این چراغو هفته پیش به گندم دادم
نمی تونم بگم وقتی میام اینجا و هر بار می بینم هر کدومتون از هر راهی که تونسته پیامی بهم داده و از اوضاع و احوالم پرسیده چه حال خوبی بهم دست میده. مرسی که هستین

انقدر اینجا نبودم و انقدر اتفاقات  افتاده نمی دونم از کجا شروع کنم و چی بنویسم؟ اتفاقات جدید؟ ادامه اتفاقات قدیمی؟ یا چی؟
اوضاع خوبه بد نیست... تمام وقتم اختصاص داده شده به سر کار، کلاس و شاگرد، باشگاه،  کتاب خوندن و نوشتن و اون اخرم خواب
نه چیزی کمتر نه بیشتر
داستان من داستان اون ادمیه که انقدر حرف واسه گفتن داره ترجیح میده سکوت کنه !
اینم از چراغ !
  • ۹ نظر
  • ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۰۶
  • مهرناز .ج

نهم تیر ماهِ بیست و چند سال پیش، ساعت یازده و پنجاه و چهار دقیقه ی ظهر، درست زمانی که تابستان گرمای جان گدازش را نثار زمین می کرد، پسر بچه ای چشم به این دنیا گشود...

اما به همین جا ختم نشد...

  • مهرناز .ج

واقعا عنوانی نداره...

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۵۴ ب.ظ

در حال دیدن عکس های چند ماه پیش...

برادر جان -  دوران سختی بود. فکر نمی کنم بدون تو از پسش بر میومدم

+ تو هیچ وقت بدون من نخواهی بود...

+ حقیقتا نمی خواستم اون لحظات دردناک رو ثبت کنم... خواست خودش بود...

  • ۷ نظر
  • ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۴
  • مهرناز .ج

کافه های لعنتی ولیعصر 2

شنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۲۵ ب.ظ

با عرض پوزش و شرمندگی به خاطر دیر شدن ادامه این پست...

و خیلی اختصاصی تقدیم به گندم جان که انقدر پیگیر این ادامه شد تا بالاخره نوشتمش :)

 

ادامه پست کافه های لعنتی ولیعصر

 

تو راهرو وایسادم و نفس عمیقی کشیدم. ترکیبی از بوی تنباکو و قهوه غلیظ تو بینی ام پیچید. عجیب بود. زیاد این بو رو شنیده بودم اما فقط همین بار بود که حس ارامش بهم می داد. خودمو تو آینه قاب گرفته شده تو راهرو نگاه کردم. شالمو رو سرم جا به جا کردم و پله ها رو رفتم پایین.

از لحظه ای که با اون شماره تماس گرفتم و قرار امروزو گذاشتم، لحظه شماری می کردم تا بتونم فقط یه بار دیگه کیفمو لمس کنم و محتویات توشو ببینم. به پایین که رسیدم ناخودآگاه سرم چرخید سمت میز همیشگی ام... و بعد میز کناری اش... کناری اش... کناری... کناری... لعنتی... همه شون خالین... اینجا چه خبره...

  • ۸ نظر
  • ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۲۵
  • مهرناز .ج