مهـــرناز

و در پشت پرده ها گرگ و میش و سگ و گربه با هم عشق بازی می کنند...

مهـــرناز

و در پشت پرده ها گرگ و میش و سگ و گربه با هم عشق بازی می کنند...

ماند یک منِ دیوانه یاد، ارزانِ تو

ماند یک منِ دیوانه یاد، ارزانِ تو

مرا کم ولی همیشه دوست بدار...

مرا کم ولی همیشه دوست بدار...

به که گویم درد دل را که شود تکرار در آینه کوه

به که گویم درد دل را که شود تکرار در آینه کوه

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

که رفتن من، عین رفتن من باشد، و فرق داشته باشد ، با رفتن دیگران...

که رفتن من، عین رفتن من باشد، و فرق داشته باشد ، با رفتن دیگران...

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی تنها دل خودت برای تو شور می زنه

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی تنها دل خودت برای تو شور می زنه

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

این داستان: اختلاف سنی!

این داستان: اختلاف سنی!

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

صرفا جهت اینکه چراغم روشن شه

صرفا جهت اینکه چراغم روشن شه

مهـــرناز

یادت باشه قلب تو شکسته نیست
چیزهای شکسته کار نمی کنند

به که گویم درد دل را که شود تکرار در آینه کوه

سه شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۴۵ ب.ظ

برای بار سی و چهارم تمام در و پنجره ها رو چک کردم و وقتی از قفل بودن همه شون مطمئن شدم دست بردم سمت کلاه حولم و با تکون های اروم مشغول خشک کردن موهام شدم.

چطور قبلا بدون هیچ مشکلی ساعت ها و حتی روزها تو خونه تنها می موندم؟

رو به روی آینه نشستم و به تصویر خودم خیره شدم. نگاهم از چشم هام سر خورد و افتاد رو پوست صورتم... شقیقه ام... گونه ها... لب ها... به اینجا که رسیدم صحنه ای تو ذهنم جرقه زد.
صورتی چرک و حس انزجاری که با برخوردش با صورتم در من به وجود اومد...
چشمامو بستم و از شدت شوک، بی اراده بلند شدم و ایستادم.
قهوه تو دستم افتاد و زمین رو به گند کشید.
با صدای برخورد فنجون با زمین چشمام باز شد و تو آینه رو به رو به خودم افتاد... قسمتی از پوست قرمز بدنم از بین لبه های باز شده حوله بهم دهن کجی کرد.
دستمو تکون دادم... چهارتا دست تو آینه تکون خورد... چهار تا دست تو جهت های مختلف... روی بدن من...
« نمی تونی در بری تکون نخور »
« تکون نخور فقط کار خودتو سخت تر می کنی »
« زبون آدم سرت نمیشه؟ د میگم تکون نخور بذار کارمونو بکنیم تموم شه زودتر خلاص شی »
دستمو گذاشتم رو گوشام و جیغی کشیدم:
- خفه شید آشغالا
چشمامو بستم و وقتی باز کردم چهار تا دست شده بود شش تا و هشت تا...
برس رو از رو میز برداشتم و محکم پرت کردم سمت آینه
شکست... چه صدای آشنایی...
صدای خرد شدن آینه تو صدای هق هق و گریه من گم شد...
قدم برداشتم و به دومین قدم نرسیده لیز خوردم رو قهوه ها... افتادم کف زمین کنار خورده شیشه ها...
تمام بدنم پر از سوزش شد...
با پشت دست اشک هامو پس زدم و جعبه بنفشی که این روزها بیشتر از هرچیزی همراهم بود رو برداشتم. جعبه ای پر از لیف و کیسه و سنگ پا... تو سایز و اندازه و درجه نرمی و سختی مختلف...
انقدر تو این 10 روز بدنمو سابیده بودم که تمام تنم قرمز و پوسته پوسته شده بود. با این حال حس می کردم هنوز قسمت هایی از بدنم بو می ده... بوی خون... بوی تعفن... بوی اون شنبه... اون خیابون... اون چراغای خاموش... اون زیر زمین... اون فریاد های خفه شده... اون... حروم... زاده ها...
برای سی و پنجمین بار همه قفل و بست ها رو چک کردم و واسه سومین بار تو روز وارد حموم شدم.
شیر آب گرمو باز کردم و وایسادم رو به رو دیواری که آینه شو چند روز پیش شکونده بودم. قطعه کوچیکی از آینه هنوز تو قاب مونده بود... خیلی کوچیک... اندازه دو تا بند انگشت...
با همه کوچیکی اش یکی از چشمامو قاب گرفته بود...
در حمومو قفل کردم.
آره! درست شنیدید!
درِ حمومِ یه خونه خالیِ چهار قفله رو... خودم به روی خودم قفل کردم...
اگه راه داشت تمام کاشی های روی دیوار ها، میزها ، صندلی ها و حتی همه شامپو ها و لوسیون ها و صابون ها رو هم تو جاشون قفل می کردم...
عقب عقب رفتم و زیر دوش آب گرم چشمامو بستم. اونجا حتی بدتر بود. چیزایی که تو آینه دیده بودم پشت چشمام ادامه داشتند...
بازشون کردم... قطعه کوچیک آینه بهم چشمک زد...
جلو تر رفتم...
یه چشم بود که تو مردمکش چهار تا پا، بدنی نیمه جون رو زخم می زدن...
چشمامو بستم...
چهارتا دست...
سرمو کوبیدم به دیوار و فریاد زدم...
پشت به دیوار، گوشه حموم، بین بخارها، رو زمین سرد فرود اومدم و دستامو پیچیدم دورم و خودمو بغل کردم.
بین هق هق هام، بوسه ای روی زانوهام نشوندم و سرمو گذاشتم روشون:
- چقدر آه می کشی، هق می زنی من...
قلبت تیر می کشد بس کن... »
 
+
  • ۹۷/۰۸/۰۱
  • مهرناز .ج