مهـــرناز

و در پشت پرده ها گرگ و میش و سگ و گربه با هم عشق بازی می کنند...

مهـــرناز

و در پشت پرده ها گرگ و میش و سگ و گربه با هم عشق بازی می کنند...

مگه جز من تو این دنیا کسی می گرده دنبالت، کجا میری تو این سرما کجا میری با این حالت

مگه جز من تو این دنیا کسی می گرده دنبالت، کجا میری تو این سرما کجا میری با این حالت

ماند یک منِ دیوانه یاد، ارزانِ تو

ماند یک منِ دیوانه یاد، ارزانِ تو

مرا کم ولی همیشه دوست بدار...

مرا کم ولی همیشه دوست بدار...

به که گویم درد دل را که شود تکرار در آینه کوه

به که گویم درد دل را که شود تکرار در آینه کوه

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

که رفتن من، عین رفتن من باشد، و فرق داشته باشد ، با رفتن دیگران...

که رفتن من، عین رفتن من باشد، و فرق داشته باشد ، با رفتن دیگران...

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی تنها دل خودت برای تو شور می زنه

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی تنها دل خودت برای تو شور می زنه

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

این داستان: اختلاف سنی!

این داستان: اختلاف سنی!

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

مهـــرناز

یادت باشه قلب تو شکسته نیست
چیزهای شکسته کار نمی کنند

این داستان: اختلاف سنی!

سه شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۰۸ ق.ظ

نمی دونم حکمتش چیه کسایی جذبم میشن و میان سمتم که اختلاف سنی تقریبا زیادی با من دارن

چند سال پیش یه اقای از قضا نویسنده با اختلاف سنی هفده سال این کارو انجام داد! توی کافه رو به روم نشسته بود و در حالی که من داشتم به سوالاتش در مورد کتابم جواب می دادم، یهو دستشو به نشونه سکوت بالا اورد انگار که بخواد بگه "بسه مهرناز، یه لحظه زبون به دهن بگیر" و بعد نفسی گرفت و گفت: " من می خوام که یکی تو زندگیم باشه. چند وقتی هست دارم راجع بهش فکر می کنم. نه مثل این مردهایی که نمی دونن چی می خوان و هر زنی رو که می بینن با خودشون فکر می کنن اره، این همون زنیه که می خوان تا اخر عمر تو خونه شون ببیننش! اینجوری نه! من واقعا می خوام یکی تو زندگیم باشه. یکی... و نه هرکی..."

به انگشت سبابه اش که موقع گفتن " یکی و نه هرکی " منو نشونه می گرفت نگاه کردم و اب دهنمو قورت دادم! غافلگیر شده بودم!

حالا می گم هفده سال بزرگتر، یه پیرمرد با موهای یه دست سفید رو در حالی که داره سعی می کنه موقع حرف زدن، دندون مصنوعیاش رو تو دهنش فیکس نگه داره تصور نکنید! به مرد جا افتاده ای با موهای جو گندمی فکر کنید که خوب می دونه چطور و با کدوم کلمه و رفتار، خانم ها رو تحت تاثیر قرار بده.

خیلی قبل تر بهم گفته بودن که چندین سال پیش از خانمشون جدا شدن و تنها زندگی می کنن. خب فکر می کنم این که من هنوز مجردم نشون میده جوابم به پیشنهاد ایشون چی بوده و احتیاجی نیست توضیح بیشتری بدم. این قضیه تموم شد ولی هنوز هم هر از گاهی که تو جلسات و رو نمایی ها و این جور جاها همدیگه رو می بینیم از طرز نگاهشون متوجه میشم همچنان نظرشون نسبت به من همونه. و وقتی فرصتش پیش میاد و چند کلمه با هم حرف می زنیم کاملا مطمئن میشم.

قبل از ایشونم چند مورد با اختلاف سنی های زیاد بود ولی خب مهمترینش همین بود.

بعد از ایشون دقیقا یه اقای دیگه بود با اختلاف سه چهار سال کمتر که از قضا ایشونم نویسنده بودند و من فوق العاده تو این کار قبولشون داشتم. کتاب هاشون کاملا مطابق سلیقه من بود و همیشه لحظه شماری می کردم که یه کتاب جدید ازشون چاپ شه.  اوم... خب... منو ببخشید ولی به دلایلی به ادامه این یکی نمی پردازم و ازش رد می شم.

دیگه بعد از ایشون مورد خاصی نبود تا همین چند ماه پیش که تو یکی از همین جلسات و ایستگاه های داستان و کتاب با یه اقایی اشنا شدم. اقای ب! شوخ طبعی و سرزنده بودنش توجهمو جلب کرد. و خب اینکه دیدی یهو از یکی خوشت میاد ولی هر چی فکر می کنی نمی دونی چرا؟ تازه در موارد بسیاری حتی به دلیلش فکرم نمی کنی! همین که خوشت اومده کافیه! یعنی می خوام بگم دلیل توجهم فقط شوخ و سرزنده بودنش نبود. اره. خب حالا ولش کن داشتم می گفتم. چند روز بعد از اون جلسه تو اینستا فالوشون کردم و ایشونم لطف کردن فالو بک دادن و طی قانون کمیاب و زیاد دیده نشده ی " از یکی خوشت میاد، اونم از تو خوشش میاد" ارتباطی بینمون شکل گرفت.

اوایل حدس می زدم مثلا دیگه خیلی بترکونه هفت یا خونه پرش دیگه هشت سال از من بزرگتر باشه. حالا می گذریم از اینکه بعدا فهمیدم سه سال از خونه پری که حدس زدمم باید بیام بالاتر. بله! یازده سال! یک یازده ناقابل که خب راستشو بگم گاهی اوقات خیلی منو به فکر فرو می برد. هرچند که هیچ وقت حرف یه رابطه جدی بینمون نبوده ولی خب ادمه دیگه. ولش کنی یهو ناخوداگاه میره تو فکر هر چی!

اوایل که همش تعارف و لفظ قلم حرف زدن و این چیزا بینمون بود بعد کم کم به هم نزدیکتر شدیم تا جایی که هر زمان احتیاج به ملاقات همدیگه بود ( حالا یا من نیاز داشتم یا دلم تنگ میشد یا فقط می خواستم ببینمش یا همه این چیزا از طرف ایشون بود ) هرجور شده یه تایمی رو خالی می کردیم و همدیگه رو چند ساعت می دیدیم. همیشه هم گذر از خیابون ولیعصر و نگاه کردن به منظره رو به رو و درختای دلبر اون خیابون در حالی که اهنگ پوست شیر ابی داره از دستگاه پخش ماشین پخش میشه، تو برنامه مون بود. ( حالا دروغ نگم اهنگه هر سری همین نبوده :) )

الان تقریبا شش ماهه که با هم اشنا شدیم و دو سه ماهه کمی به هم نزدیکتر شدیم. نه میگم زیاده نه میگم کمه نه اصلا مطمئنم اینی که بینمونه چیه! فقط وقتی ساعت یازده دیشب یه سفر یهویی برام پیش اومد، ساعت یازده و نیم تنها کسی که باهاش تماس گرفتم و این غیبت رو بهش اطلاع دادم و ازش خواستم نگرانم نباشه اقای "ب" بود.

5 دقیقه تلفنی با هم صحبت کردیم و پنج دقیقه بعد از اینکه تماس رو قطع کردیم، پیامش به دستم رسید:

اینجا کلیک کنید

می دونست کارم چقدر برام مهمه و قطعا همین طوری ولش نمی کنم... 

خب در حقیقت قضیه اینه که چند وقتیه حال خیلی خوبی ندارم. حتی برگه استعفامو امضا شده رو میز مدیرم گذاشتم ولی تنها کاری که اون کرد این بود که برش داره و بندازتش تو سطل کنار پاش. درست عین کاری که با اشغال ها و ته مونده غذاش میکنه! تو چشمام نگاه کرد و گفت " خسته که میشی یاد بگیر استراحت کنی، نه اینکه کنار بکشی "

و به جاش یه برگه مرخصی امضا شده گذاشت کف دستم و در خروج رو نشونم داد !

اقای "ب" می دونه چند وقتیه حال خیلی خوبی ندارم. به چشم دیده. هفته پیش تمام تلاششو برای بهتر شدنم کرد. با حرفاش، با حضورش، با خیابون ولیعصرِ دوست داشتنیم، با شهر کتاب، با خود کتاب، با همه وجود، با همه چیش...

یعنی حداقل من اینطور فکر می کنم... چیزی که بود... چیزی که دیدم... حس کردم...

ولی نمی دونم به کجا میرسه! من ادم رابطه های طولانی مدت و خیلی نزدیک ... از یه زمان به بعد ... نشدم هیچ وقت ...


+ یعنی فقط دقت کنید چند بار قلمم عوض شد. از جدی به شوخ و از شوخ به جدی! این خودش نشون دهنده عدم تمرکزه!

هیچ وقت پستای این طوری ننوشتم اینجا. انقدر از ته دل... انقدر شخصی...

نمی دونم دارم چیکار می کنم... هیچ ایده ای ندارم !

  • ۹۷/۰۶/۲۰
  • مهرناز .ج

نظرات (۱۱)

  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • ان‌شاالله که خیره:-)
    تو هم که عاقل:-) همین اختلاف سنی ها نشون میده بزرگتر از سنت می‌فهمی:-)
    پاسخ:
    واقعا بعضی جاها از این فهمیدنه اذیت میشم
    ممنون قربان تو :)
    عزیزم به باور قبلیت اعتماد کن در عین حال دقت کن خیلی دقت کن قبل از اینکه احساساتت اونقدر شدید شه تکلیف رابطه رو منطقی مشخص کن . 
    ایشالا بهترین ها برات اتفاق بیوفته
    پاسخ:
    اوهوم...
    مرسی عزیزم :*
    این اختلاف سنی زیاد برای بعضی از خانم ها جذابه و برای بعضی دیگه ترسناک... نمیدونم ریشه در کجا داره...
    پاسخ:
    جذاب یا ترسناکش بستگی به آدمت داره...
    اول تکلیف نوع رابطه رو مشخص کنین به نظر من.
    بعدش بشین ببین مرد این اختلاف سنی هستی یا نه!
    مشاوره برو و با زنای سن بالایی که فاصله سنی دارن با شوهرشون صحبت کن!! هر چند هر کس با یکی دیگه فرق داره، ولی بعضی جمله‌هاشون جای فکر داره.
    تهش برات یه دنیا آرزوی خوب دارم. مهم نیست مردت چند سالشه، چقدر پول داره، چیکاره‌س، و... مهم اینه که چقدر کنارش آرامش داری و چقدر میتونه درکت کنه.
    مواظبت کن دوست خوبم :**
    پاسخ:
    مامان خودم با بابام اختلاف سنی شون ده ساله !
    راستش هنوز به اونجاها نرسیدیم که بخوام به این چیزاش فکر کنم. دوستم ندارم برسیم به اونجاها
    میگم که اصلا مطمئن نیستم اسم این چیزی که بینمونه چیه
    ممنونم ازت عزیزم :*
  • نیمه سیب سقراطی
  • من شخصا تا همچین چیزهایی از دهن کسی در نیومده بهش یه جور خاص و ویژه نگاه نمیکنم که حالا حتما قراره تهش به یه جایی برسه. دقت که کنی روابط نسبت یه زمان مامان باباهامون گسترده تر شده و یه جورایی مرزهاش کمتر شده و داره کمتر هم میشه. به نظرم میشه روابط اجتماعی سالم و مفید و دوستانه و با چهارچوبی داشت بدون اینکه خیلی درگیر تهش باشیم.
    پاسخ:
    نه من اصلا دلم نمی خواد جدی بشه یا حتی به تهش فکر کنم. اتفاقا بیشتر ترجیح می دم در همین حد اجتماعی و مفید بمونه. فقط چون نوع برخورد کمی تغییر کرده از نظر ایشون ذهنم مشغول شد
    من اصلا امادگی یه رابطه جدی رو ندارم. و ازش گریزونم حتی
    می خوام که تو ذهن ایشون هم همین باشه ولی چون یه سری رفتارای صمیمی دارم ازشون می بینم ذهنم کشیده به تهش. چون همچین چیزی رو نمی خوام و می خوام که اگه از نظر ایشون داره جدی میشه همین الان همینی هم که بینمون هست رو قطع کنم
    یازده سال به عنوان حد بالاست. از نظر من می تونه از دو سال کوچکتر شروع بشه اما فکر کنم بهترینش اینه که پسر سه تا چهار سال بزرگتر باشه.
    پاسخ:
    و ممنونم از نظر شما :)
    آدم وابسته میشه عزیز دلم. اتفاقا الان باید بهش فکر کنی. وگرنه وقتی احساس شدید شد دیگه عقل کور میشه فدات شم.
    پاسخ:
    هر وقت هر جا حس کنم احساسم داره شدید میشه از اونجا میام بیرون
    فعلا دنبال این رابطه ها نیستم واسه همین هر جا احساس خطر کنم کنار میکشم
    هنوز به اونجا نرسیدم فقط شاید خنده دار باشه که بگم نگران اونم
    نمیخوام کسی باشم که بهش ضربه میزنه
    فقط میتونم بگم مواظبت کن مهربانو:)
    پاسخ:
    چشم. ممنون روشنا جانم ❤️
    شاید همونی باشه که بیشتر از هر کسی کنارش آرامش داشته باشی :)
    اگه آدم خوبیه همینطوری نگذر ازش.
    پاسخ:
    ادم خوبی که هست
    نمی دونم واقعا! حالا هنوز که حرفی زده نشده من فقط طبق حس ششم خودم نگران شدم همین!
    و به قول نیمه سیب سقراطی قطعا تا حرف و اشاره مستقیم به اون موضوع نشه جلو جلو روش فکری نمیکنم
    شاید اصلا دیدی به اونجا ها نرسید و واقعا دو تا دوست خوب موندیم برای هم که خیلی هم خوبه
    ممنون از نگرانی و محبتت عزیز دل ❤️
    حال پریشونت از پریشونی در بیاد هرچه زودتر ان شاءالله^_^
    پاسخ:
    ممنون عزیزم :*
  • بانوی عاشق
  • سلام مهرنازخانوم
    تو هم اسم نوه ی خاله بزرگمی یه دختر سه ساله ی شیرین  زبون

    به نظرمن11سال همچینم زیاد نیست
    وقتی طرف مقابل همونی باشه که میخوای سن ملاک مهمی نیست
    مهم اینه که اون جوون تر از شناسنامه ش باشه
    مث من که ازبس شوخ وشلوغم تو جمع همه فک میکنن کوچیکم باوجود ی بچه
    درحالی ی زمانی اینقد سنگین و آروم بودم .که همونا فک میکردم چقدر بزرگم و ترشیده خخخخخخ
    پاسخ:
    سلام عزیزم. خوشوقتم :)
    اصلا به اونجاها نکشیده. یه رابطه معمولیه. حداقل از نظر من
    انشالله همیشه شاد و شوخ بمونید :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">