مهـــرناز

و در پشت پرده ها گرگ و میش و سگ و گربه با هم عشق بازی می کنند...

مهـــرناز

و در پشت پرده ها گرگ و میش و سگ و گربه با هم عشق بازی می کنند...

ماند یک منِ دیوانه یاد، ارزانِ تو

ماند یک منِ دیوانه یاد، ارزانِ تو

مرا کم ولی همیشه دوست بدار...

مرا کم ولی همیشه دوست بدار...

به که گویم درد دل را که شود تکرار در آینه کوه

به که گویم درد دل را که شود تکرار در آینه کوه

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

که رفتن من، عین رفتن من باشد، و فرق داشته باشد ، با رفتن دیگران...

که رفتن من، عین رفتن من باشد، و فرق داشته باشد ، با رفتن دیگران...

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی تنها دل خودت برای تو شور می زنه

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی تنها دل خودت برای تو شور می زنه

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

این داستان: اختلاف سنی!

این داستان: اختلاف سنی!

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

صرفا جهت اینکه چراغم روشن شه

صرفا جهت اینکه چراغم روشن شه

مهـــرناز

یادت باشه قلب تو شکسته نیست
چیزهای شکسته کار نمی کنند

لافکادیو !

دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۳۰ ب.ظ

می دونم قرار بود پست بعدی پیدا شدن کیفم باشه اما حقیقتا وقتی این رو خوندم نتونستم ساکت بمونم و هیچی ننویسم!
راست میگه. نمی گم بهم بر خورده یا ناراحت شدم چون منم یه زمانی قصد بستن وبلاگمو داشتم، می گم راست میگه...
این پست منو برد تو فکر... اون اول هدف من از زدن این وبلاگ، فقط به اشتراک گذاشتن یه سری کار و نمونه های کاری بود و این دقیقا همون چیزیه که الان تو این وبلاگ پیدا نمیشه... با شماها که آشنا شدم فهمیدم میشه همیشه هم از نمونه های کاری نگفت... از شادی گفت، از غم گفت، از کسا و چیزایی که دوسشون داری و تو یه کلام از "زندگی" گفت...
نمی خوام بیشتر از این در این مورد حرف بزنم چون معتقدم حرف زدن زیاد درباره یه موضوع، اونو بی ارزش می کنه...
فقط می خوام بگم ممنون لافکادیو...
تو با اون پست کاری کردی که من حتی از اینکه فکر حذف کردن و رفتنو کردم، شرمنده باشم...
من معمولا زیاد قهوه نمی خورم ولی وقتی می خورم، درست زمانی که داره از گلوم پایین میره، دونه دونه سلولام ازم تشکر می کنن و می گن مرسی که دادی...
این پست هم باهام همون کارو کرد منتها این دفعه مخاطب تو بودی... خط به خط که چشام می رفت پایین، دونه دونه سلولا ازت تشکر کردن و گفتن مرسی که نوشتی... مرسی که نوشتی...
این روزا تو شرایط سختی دست و پا می زنم... درست مثل همه... فکر نمی کنم می تونستم بدون تو از پسش بر بیام... حداقل از پس حفظ و نگهداری اینجا...
دوست دارم قبل از این که چیز دیگه ای بگم... نه، ولش کن... چیز دیگه ای نیست که بگم...
مرسی که نوشتی...
  • ۹۵/۱۰/۰۶
  • مهرناز .ج

نظرات (۱۴)

  • شیکسون (^_^)
  • آفرین لافکادیو که یه جور دیگه به این ماجراهای رفتن نگاه کرده و نوشته...البته باوجود همه حرفاش بازم از خوب بودن خیلی ها که فکر رفتنو داشتن، نمیشه گذشت... :)
    پاسخ:
    آره واقعا...
    صد البته... نمیشه گذشت... ولی میشه فکر کرد...
    ما از اونا نمی گذریم... ولی خب اونا از ما گذشتن... حالا به قول لافکادیو، به هر دلیلی....
    کلا لافکادیو یهو پستای انقلابی میذاره!!!! :)
    پاسخ:
    و بیان چقدر نیاز داره به این انقلاب ها....
    دختر خوب قشنگ امروز میخواستم بیام بگم پس تو کحایی! آقای برادر اومد تورو بیاره با هم رفتین؟؟؟


    پستش بی نظیر بود!! واقعا بی نظیر:)
    پاسخ:
    عزیزم :))) خوش به حال من با این دوستای خوب و با معرفت ^__^ 
    یکی باید خود آقای برادرو بیاره :))
    واقعا..
    آره ؛ عالی بود اصلاً! 
    اعتراف می‌کنم که به خودم افتخار کردم که نرفتم :دی البته از اینکه فکر رفتن زده بود به سرم شرمنده نیستم! چون بدونِ اینکه به قولِ لافکادیو اولیام رو آورده باشم مطمئنم دلیلم موجه بوده ولی خب مهم نیست :دی اصل اینه که حرفِ حقی بود :) وبلاگ باید ارزشمند باشه و غیرقابل حذف ؛ چه تویِ روزهای عادی و چه غیرعادی و چه حتی بحرانی ...
    پاسخ:
    حرف حقه و مثل حرف حساب جواب نداره :)
    ممنون :))
    همه رو متحول کرد با پستش:-)))
    پاسخ:
    :))
    منم پستش رو خوندم. خیلی جالب نوشته.
    باید موند و ایستاد.
    پاسخ:
    همین طوره :)
  • آندرومدا :)
  • مآ هم ممنونشیم...آخه من تا اومدم به جمع بیانیها پیوستیدم همه یهو رفتن =\ 
    پاسخ:
    عزیزمممم :))))
    خداروشکر که هستی و نمیری
    روزهای خوب هم میرسن

    پاسخ:
    خدا رو شکر که تو هم هستی...
    صد در صد
  • خانم انار
  • حالا اینقدر تحویلش نگیرین دیگه😒😁
    پاسخ:
    فقط همین دفعه :))
    خب الان این شد جواب واس ماها؟؟ خب کجایین؟ چرا نیستین؟؟

    پاسخ:
    من عذر میخوام :)))))))))))
    یه کم کارامون زیاد شده.. درگیر اوناییم ولی هستیم..
    شما به خوبی خودت ببخش ^__^ :*
  • مداد کوچک
  • همیشگی باش

    همیشگیمی


    " از کجای لحظه های سبزم بنویسم مهرنازم

    از وقت های امتحان

    یا وقت هایی که دلم برای خودم تنگ می شود
    و
    بیشترتر
    وقت هایی
    که دلم برای شماها
    و خانه های شماها تنگ می شود .

    آمدم تا بگویم زمان خیلی بدجنس هست
    می گذرد
    خیلی زود

    دوست دارم کمی زمان می ایستاد
    و
    من دوباره باز می گشتم به لحظه های کتاب خواندنم "


    خوش حالم که هستی
    پاسخ:
    مداد خوبم :))
    قطعا که من خوشحال ترم.
    چطوری جان دل؟ امتحانا خوب بود؟
    در حال حاضر زمان به کام هست؟ اوضاع چطور؟
    برگشتی به دورانی که دوست داشتی؟
    من که خیلی دلم تنگ بود. برای اینجا، برای تو، برای همه چی...
    به خونه خودت خوش اومدی عزیزم :)
    سلام مهـــرنـــاز ^__^
    خوبی؟کجـــایی ؟
    خب من چیزی که فهمدم اینکه ان شاءالله هیچ وقت وبلاگتو حذف نمیکنی درسته :دی؟
    پاسخ:
    به به سلام عزیز دلم :))))
    ببین کی اینجاست ^_____^
    چطوری دختر؟ همه چی خوبه؟ امن و امان؟
    بلی بلی کاملا درسته ^_^
    مهرناز!!! دیگه غیبتت داره غیر موجه میشه‌ها!!!!
    پاسخ:
    گندم :)))
    من معذرت می خوام عزیزم
    در آینده ای نزدیک جبران می کنم
    قول می دم :)))
    قربانت *_*
    آره خداروشکر خوبه ..میگذرونیم !
    هنوز میتونم راه برم :دی
    پاسخ:
    خدا رو شکر عزیزم :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">