مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

واقعا عنوانی نداره...

واقعا عنوانی نداره...

کافه های لعنتی ولیعصر 2

کافه های لعنتی ولیعصر 2

لافکادیو !

لافکادیو !

In Love

In Love

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

برادر و خواهران کوچکتر :))

برادر و خواهران کوچکتر :))

التماس تفکر

التماس تفکر

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

مهـــرناز

و ما که گریه نکردیم!
گریه؟ نه! کردیم
به ما چه مرد نباید که...
ما که نامردیم...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

بـه سیـاهی چشمـان آیـدا، بـه خاموشـی میـلادش

چهارشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۴۵ ب.ظ

بـه‌ سیــاهی چشمــان آیـــدا، بـه خاموشــی میــلادش

پد آغشته به استون رو به آرومی روی آخرین ناخنم کشیدم و لاک سیاه روش رو پاک کردم. دستامو با صابون مورد علاقه ام شستم و برای چند ثانیه جلوی بینی ام نگهشون داشتم و با نفسی عمیق عطر خوش صابون رو به داخل ریه هام کشیدم. جز بوی کرم پودر خالص و اصلی که هر بار با نهایت وسواس از مغازه برند لوازم آرایشی می خریدم، عطر این صابون تنها چیزی بود که بین اون همه وسایل به ظاهر لوکسی که به عنوان وسایل زندگی دورم جمع کرده بودم، واسه چند لحظه وجودمو غرق آرامش می کرد.

پد لاک پاک کن رو برداشتم و با غیظ به داخل سطل گوشه اتاق پرت کردم و از اتاق بیرون رفتم. یه ساعتی می شد از شدت ضعف در حال پس افتادن بودم. نیم ست چرم مشکی گوشه سالن رو دور زدم و وارد آشپزخونه شدم. با دیدن ست مشکی سفید آشپزخونه‌ یاد حرف مامان افتادم: «انقدر دورو برتو از سیاهی پر کردی و خودتو توش غرق کردی که دلتم داره سیاه میشه» پوزخندی زدم. واقعا اگه مرض سیاه گیری تو دنیا وجود داشت، بدون شک من مریض ترین آدم روی زمین بودم. هیچ کس به خوبی من نمی تونه از این رنگ این چنین امپراطوری فاخری به هم زنه.

دست دراز کردم در یخچال رو باز کنم و سالاد مورد علاقه ای که از صبح با هزار زحمت درست کرده بودم رو بیرون بیارم که تلفن زنگ خورد و مثل جغد شوم خبر از حال رفتن مادرمو بهم دادن. تلفن از بیمارستان بود و معلوم بود که مامان تنها بود و کسی همراهش نبوده. نفهمیدم چه جوری خودم رو به اتاق رسوندم و چه لباسی تنم کردم فقط سریع سوییچ ماشین و کیف دستی ام رو برداشتم و خودم‌ رو‌ به پارکینگ رسوندم. هنوزم بعد از پنج سال جدایی از مامان ذره ای از وابستگی ام بهش کم نشده بود. پا روی پدال گاز فشردم و با سرعت هرچه تمامتر راه بیمارستان رو در پیش گرفتم.

اولین بار نبود که مامان از حال می رفت و اونو به بیمارستان می رسوندن ولی اولین باری بود که این جوری بی قرار و آشفته بودم و دلشوره بدی سر‌تا سر وجودمو گرفته بود. دلم عجیب گواهی بد می داد.

پشت چراغ قرمز لعن و نفرین کنان مجبور به ترمز شدم. نگاهی به ساعت مچی ام انداختم و ناخودآگاه یخ کردم. حس کردم چهره ام رنگ باخت. چیزی که دیده بودم دهنم رو به باز شدن واداشت: «خدای من! این دیگه چه جور شوخی ایه» برای بار دوم به ساعت نگاه کردم و باز همون تصویر به چشمم اومد. ابروهام رو تو هم کشیدم و با‌ خشم ساعت رو از مچ دستم باز کردم و روی صندلی کناری انداختمش. برام سخت بود باور کنم یاری که تو این پنج سال همیشه همراهم بود و جور نبودن اونو به دوش می کشید این چنین بی وفایی کنه و تو این شرایط حساس جای صفحه ساعت، چهره ‌مردانه اونو به نمایش بزاره. هه! مسخره ست.

به آینه نگاه کردم و چشمامو هدف قرار دادم.هنوزم بعد از این همه سال چشمامو با بی رحمی تمام داخل سیاهی مطلق محصور کرده بودم. خواب، بیداری و استراحت، خوشحالی و ناراحتی، عروسی و سوگواری هم تو این سیاهی تأثیری نداشت. از نظر من چشم ها هنوزم سیاه ترین عضو بدن به شمار می اومدن.

با‌ باز شدن راه وحشیانه پدال گازو زیر پا فشردم و با نهایت سرعت به طرف بیمارستان روندم. به بیمارستان که رسیدم تمام حرصمو سر ترمز دستی خالی کردمو با عجله‌ از ماشین پیاده شدم. در حالی که بند چرم قهوه ای ساعت رو به مچ دستم می بستم دوان دوان خودمو به اورژانس‌ رسوندم و پس از چند دقیقه جست و جو مامانو پیدا کردم. دویدم سمتش و خودمو تو بغلش انداختم. این چند سال جدایی به قدری دل نازک و شکننده ام کرده بود که با دیدن حال مامان زخم دلم سر باز کرد و بوی تعفنش همه جا رو گرفت. زخمی که با دیدن حال ناخوش مامان تبدیل به اشک شد و از چشمام چکید. چند دقیقه تو بغل هم بودیم که صدای بچه ای توجهمون رو به خودش جلب کرد. پسر بچه ای کم سن و سال روی تخت سمت راستی غرق در خون بود و صدای ناله هاش بند دل همه رو پاره می کرد. نگاهم چند لحظه رو پسر بچه خشک شد. بی اختیار از جا بلند شدم و رفتم سمتش. تو دو قدمی اش بودم که با صدای ناله مامان به عقب برگشتم.

با دیدن مامان که از شدت درد به خودش می پیچید خون تو رگ هام دوید و اورژانس رو به قصد پیدا کردن دکتر ترک کردم. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که پاهام از حرکت ایستاد و روح از بدنم خارج شد. دهنم گس شد. عدسی چشمام سوخت. گلوم آتیش گرفت. تمام بدنم یه جفت چشم شد که ناباورانه مردی که رو به روم ایستاده و اون هم شوکه به نظر می رسید رو می کاوید.

یک سال... دو سال... سه سال... پنج سال... باورم نمی شد تقدیر بعد از پنج سال اون هم این قدر بی رحمانه ما رو سر راه هم قرار بده.‌‌..

فکر می کردم فراموشش کردم. فکر می کردم بعد از اون همه تلاش و سختی تونستم برگردم به زندگی دلخواهم. نه یه زندگی فوق العاده و رویایی، نه! یه زندگی عادی. خیلی عالی نبود ولی همین که به دور از هر گونه تنش و دغدغه ای بود، برای من خوب بود. همین که صبح ها از خواب بیدار می شدم و دلم صبح به خیر کسی رو نمی خواست خوب بود. همین که موقع غذا خوردن از تنهایی ام لذت می بردم و نبودنِ کسی برام جای خالی نمی شد تا غذا رو زهر مارم کنه خوب بود. همین که صدای کسی تو ضمیر ناخود آگاهم حک نمی شد که وقت و بی وقت تو گوشم زنگ بزنه خوب بود. همین که وقتی بارون می اومد هوس قدم زدن به سرم نمی زد تا بخوام از تنهایی ام رنج ببرم خوب بود. همین که موقع آهنگ گوش دادن یاد هیچ خری نمی افتادم خوب بود. همین که موقع خواب منتظر هیچ شب به خیری نبودم خوب بود. همین که فکر می کردم فراموشش کردم خوب بود.

آره... فکر می کردم فراموشش کردم و صد افسوس که فقط فکر بود... حداقل تا قبل از این. قبل از این ‌که چشمم به چشمش بیفته و زیر نگاهش آب بشم. قبل‌از اینکه با دیدنش دستم ناخودآگاه بره زیر روسری ام و شیئی طلایی رو روی گردنم لمس کنم. قبل از اینکه نگاهم کشیده بشه به ساعتی که با بندهای چرم قهوه ای مچ دست مردونه اشو قاب گرفته و درست یکی لنگه همون رو مچ دست من خودنمایی می کرد. چند درصد از آدما بعد از جدایی هدیه روز مقدس عشقشون رو تا پنج سال همراهشون نگه می دارن...

اون روز بعد از اینکه از شوک در اومدیم گفت که پسر خواهرش تصادف کرده و آوردنش اینجا. فهمیدم اون پسر‌بچه ای که روی تخت کناری مامان با ناله هاش دل همه رو ریش می کرد پسر خواهر اونه . منم براش از مامان گفتم و باهم رفتیم پیشش. مامان حتی بیشتر از من از دیدن میلاد خوشحال شده بود.

بعدها فکر کردم ‌حتما قسمت بوده مامان حالش بد بشه و کسی هم همراهش نباشه تا بیارنش این بیمارستان، منم پشت چراغ قرمز بمونم و دیر برسم،‌ پسر خواهر میلاد تصادف کنه و تختشو بیارن کنار تخت مامان، مامان ناله کنه و من برم دنبال دکتر تا‌ همزمان با میلاد برسم دم در اورژانس و یه رابطه قدیمی دوباره زنده بشه.

خوشحال بودم. خیلی خوشحال. ولی در کنار همه خوشحالی ام یه نگرانی کوچیک ته دلم وول می خورد و بعضی وقتا تنمو می لرزوند. آخرین باری که بعد از چند وقت میلاد اومد و رابطه مون دوباره از سر گرفته شد قول داد تا همیشه پیشم بمونه. تا خواستم به نبودش اعتراض کنم دستشو گذاشت رو لبم و گفت هیس امشب می خوام تا صبح دیوانه ات کنم. ولی آخرش شد این و رسیدیم به اینجا... این دفعه دیگه چه قولی می خواد بده...

روزای خوبی داشتیم. بر خلاف این پنج سال صبح ها عجیب دلم صبح به خیر می خواست. غذا تنهایی از گلوم پایین نمی رفت. مدام صداش تو گوشم زنگ می زد و بهم نوید یه زندگی فوق العاده رو می داد. بهترین لحظه هام خلاصه می شد تو لحظه هایی که دوش به دوش هم زیر بارون قدم می زدیم و خیس می شدیم‌. دیگه آهنگ گوش نمی دادم اگرم می دادم فقط به یاد و عشق اون بود. شب ها تا نوای شب به خیرش تو گوشم نمی پیچید خواب به چشمام نمی اومد...

همه چی خوب بود. به قدری خوب که می ترسیدم. ما همیشه به لنگیدن یه جای کار عادت داریم. این لنگیدن هم همون نگرانی کوچیک ته دلم بود که هر از گاهی وول می خورد و به همم می ریخت. حق هم داشتم. زندگی خیلی بازی ها سرم دراورد. حق داشتم نیمه خالی لیوانو بینم و از فکر از دست دادن دوباره میلاد بترسم.

این ترس همیشه مثل خوره همراهم بود تا این که یه روز میلاد اومد و با چیزی که گفت اون ترسو واسه همیشه از وجودم دور کرد... می گن روز عروسی هر دختری بهترین روز زندگیشه و تو اون روز می تونه بهترینا رو از خدا بخواد اما من... اما من اون روز هیچی نخواستم... خدا بهترین چیزو به من داده بود...

اوج علاقه امو زمانی فهمیدم که برق چشماش تا ته وجودمو به آتیش کشید‌. وقتی در نهایت شوق و احساس وجودمون تو هم گره خورد، دستاش دور کمرم حلقه شد و دستای منم دور گردنش، و بین همهمه و هیجان و نگاه های تحسین آمیز بقیه بی نظیر‌ترین رقص دو نفره سال رو از خودمون به جا گذاشتیم با خودم فکر کردم من چه جوری تا الان بدون اون زنده موندم...

روزهای خیلی خوبی بود. صبح چشمام با نوازش های گرمش بیدار و شب با یاد اون به خواب می رفت... وقتی نگاهش می کردم و می دیدم که از این به بعد هرقت بخوام می تونم چشمامو بدوزم بهش و ذره ذره وجودشو با نگاه به وجودم بند بزنم، فکر کردم تا الان با چشمام چی کار کردم؟ خیابون و در و دیوار رو نگاه کردم، بچه ها و بازی هاشون رو، درد و غم و غصه های زندگی رو... دیگه چی؟ اوووه... یه کار مهمتر... تا تونستم باهاشون اشک ریختم و آخرم تو مردابی از سیاهی غرقشون کردم... چشمامو حروم کردم...

لب هام... لب هامو چی کار کردم... پوستشون رو کندم، از رو عصبانیت به هم فشردمشون، از رو دلهره گازشون گرفتم... اوج استفاده ام کج و راست کردنشون برای نمایش پوزخندی بود که پیش از این‌ هیچ وقت به لبخند تبدیل نشد... ولی حالا... شده مهمترین عضو بدنم... شده قلب دومم وقتی با بوسه های آتشینش حتی سریع تر از قلب و رگ هام خون رو تو بدنم به جریان می اندازه... من لب هامم حروم کردم...

با دستام چی کار کردم؟... به تنم لباس پوشوندم و در اوردم، ظرف شستم، آرایش کردم، دنده عوض کردم و نهایتا مطلبی نوشتم... وقتی با دستام وجود گرم و پر مهرشو نوازش کردم و بند بند وجودشو با گوشت و پوستم حس کردم... وقتی بعدها بچه شو، بچه مونو، ثمره عشقمون رو تو بغلم گرفتم، فهمیدم دستامم حروم کردم...

من زندگی مو حروم کردم...

ولی خوشحال بودم. دیگه دوران روزای سیاهی به سر اومده بود. زندگی روی خوششو بهمون نشون داده بود، فصل تازه ای رسیده بود، فصل ما شدن، یکی شدن...

فصلی که هنوزم فکر می کردم رعد و برق هاش صدای سرفه خداست‌.. خدایی که با هدیه دادن آراد کوچولو بار دیگه طعم خوشبختی رو به ما چشوند و لطف و مهربونی رو در حقمون تموم کرد...

- بسه دیگه آیدا باز معرکه گرفتی

- وای تو رو خدا یکی بیاد اینو جمعش کنه ولش کنی تا نوه نتیجه شونم پیش میره

- - باز گوش مفت گیر اورده یاد قصه حسین کرد شبستری اش افتاده

ناگهان آیدا مانند ببری درنده به طرفشان حمله کرد و گردن یکی شان را بین انگشتانش محصور ساخت و کلمه به کلمه حرف هایش را به صورتش پرتاب کرد:

- قصه حسین کرد شبستری نیست، قصه زندگی منه... می فهمی

اگر بقیه به سمتشان نمی دویدند و دست های آیدا را از دور گردن دختر باز نمی کردند بدون شک با فشارهای بی امانش راه تنفسی دختر را مسدود می کرد...

- وقت داروئه. همه جمع بشن تو کریدور

دختر بدون توجه به صدای مسئول بخش که همه را به کریدور می خواند رو به روی آیدا ایستاد و چشمان وحشی اش را زیر تازیانه نگاه خود گرفت:

- چته روانی... باز رم کردی... دیگه از چی ناراحتی... پسره که به قولش وفا کرد دیوونه ات کرد... دیگه دردت چیه

آیدا خواست بار دیگر به سمتش حمله ور شود که توسط دو نفر نگه داشته شد.

- یعنی همه اینایی که گفت الکی بود؟ سرکار بودیم

- آره‌ بابا... فقط تا اونجا که میره بیمارستان راست بود... دیگه قصه آیدا رو اینجا همه می دونن

- ای تف تو ‌روت آیدا

- وقت داروئه. همه جمع بشن تو کریدور

همهمه صداها و فشار عصبی که لحظه به لحظه به آیدا وارد می شد به قدری زیاد بود که نتوانست ساکت نگاهش دارد. به سمت دختر حمله ور شد و گلدان چوبی روی میز را به طرفش پرتاب کرد.

ناگهان دردی آشنا به یکباره تمام شیره وجودش را بیرون کشید و او را از پای انداخت. چیز تازه ای نبود. خیلی وقت بود بند بند وجودش با این شوک های الکتریکی عجین شده بود...

ساعاتی بعد در حالی که جسم خسته اش را به دست تخت سپرده بود و بی حرکت و بی صدا از پنجره بلند به آسمان ابری و گرفته چشم می دوخت صدای مادر را شنید:

- آیدا... دخترم...

با آخرین توانی که در بدنش مانده بود سرش را به طرف مادر برگرداند. کورسوی امیدی در دلش روشن شد. هنوز هم دیدن مادر برایش آرامش بخش بود. چشمانش بی اختیار دستان و سپس پشت سر مادر را کاوید.

- مامان... بازم آرادو نیوردی؟

قطره اشکی گوشه چشم مادر را به بازی گرفت.

مادر - نه مادر نیوردم

آهی جان گداز از سینه پر سوز آیدا به بیرون دمیده شد.

- میلاد کجاست؟ چرا نیومد

مادر تحمل از کف داد. شاید اگر اوایل انتقال آیدا به این بخشِ از نظر او لعنتی بود می توانست همچنان صبر پیشه کند و روی خراش دلش مرهم گذارد اما بعد از دو سال... خراش دلش عفونت کرد... ایوب هم اگر بود صبر که هیچ، بدون شک جان می داد... با گوشه چادر نم اشک هایش را گرفت‌ و روی اولین صندلی وا رفت:

- چرا بس نمی کنی آیدا... چرا اراده نمی کنی فراموشش کنی... چرا اراده نمی کنی...

گویی خراش دل مادر جایی میان حنجره و گلو عفونت کرده بود که صدایش را آنطور بی رحمانه به لرزش در اورده بود:

- شنیدم دوباره امروز با بچه ها دعوات شده... چرا تمومش نمی کنی... داری ذره ذره آب میشی... یعنی واقعا انقدر سخته... قبول کردن اون پسر به عنوان پسرِ میلاد انقدر سخته که هربار خیال پردازی می کنی و به عنوان پسر خواهرش جاش می زنی؟ تمومش کن... منو ببین..‌ داری منم با خودت آب می کنی...

مادر اختیار از دست داده بود و چنان فریاد می کشید و اشک می ریخت که تمام بدنش به رعشه افتاده بود. اگر می توانست تمام غم های انباشته شده در سینه اش را تبدیل به اشک کند بدون شک تمام دنیا‌ را سیل برمی داشت...

یکی از مسئولین سفید پوش بخش مادر را بلند کرد و از اتاق بیرون برد. لحظاتی بعد یکی از بیماران حاضر در اتاق متوجه لرزش بی وقفه آیدا شد و با فریادی مسئولین را به بخش کشانید. از نوک پا تا فرق سرش وحشیانه می لرزید و کف سفیدی از دهانش در حال خارج شدن بود. به راستی چند درصد از دختران در این سن تشنج می کنند... گویی سخنان مادر کارگر افتاد. و آیدا بالاخره قبول کرد. اما صد افسوس... چه سخت قبول کرد... بالاخره تمام کرد... به آسمان چشم دوخت و خود را برای همیشه بر این دنیا تمام کرد... دنیایی بی رحم به سیاهی چشمان و به خاموشی میلاد شب هنگامش... در لحظه آخر تنها یک جمله گفت و غروب کرد: « این جوری می رن، نه اون جوری»...

همه به دورش جمع شدند و با چشمانی ناباور و دهان هایی نیمه باز شاهد پایان یافتن آخرین لحظات زندگی اش بودند. افسوس که دیر به یادش افتادند... تا وقتی بود همه در پی ریختن جام زهر حقیقت به کامش بودند غافل از این که او بیشتر از حقیقت، تشنه اندکی آرامش بود...

بی کسی همیشه به معنای هیچ کس را نداشتن نیست... آیدا در اوج شلوغی و همه را داشتن بی کس شد. خیلی پیش‌تر از این ها... همان زمان که همه ماندند و او که باید، نماند... آنکه رفت و دلش را خالی کرد، او به آیدا خیلی ساده این شب ها معنی بی کسی را حالی کرد... آنقدر بی کس که حتی هیچ کس متوجه دفتر خاطرات او که تمام برگ هایش به جز یک برگ سفید ماندند، نشد...

برگه ای به تاریخ نوزده آذر...

 روزهای بدون او سردند، فصل های بدون او پاییز

سال های بدون او کابوس، قرن ها تا ابد جنون آمیز...

گفته بودی تا صبح دیوانه ام می کنی... گفته بودم دیوانه ات می شوم...

افسوس... موجودات همیشه به خاطر نقطه ضعف هایشان در دردسر می افتند ... پروانه ها باید شمع سوزان را خیلی دوست داشته باشند، شب پره ها شعله را و آدم ها عشق را...

اندوهی نیست. دختر حوا بودم دیگر... او به از بهشت به زمین رانده شد و من از زمین به جایی محبوس میان این دیوارهای بلند که روزی وعده شان را بهت داده بودم...

می بینی؟ ما زنیم...

کاش تو هم فراموش نمی کردی پسر آدمی...

آن گاه شاید مرد ماندن بودی، مرد همپا بودن. مرد وفا به عهد و پیمان... اما افسوس... تو اصلا مرد نبودی...

کاش زن بودی... خیلی نه، فقط کمی...

کاش فقط یه کم بودی...

کاش دیگر هیچ وقت شب نمی شد، باران نمی بارید...

اگر نه، کاش می شد من و شب و بارون، باز با هم بریم تو آغوشت

من چه جوری کنم فراموشت...

اما می دانم...

می دانم آخر یک رور خسته می شوی از نیامدن...

شوخی که نیست...

مگر آدم‌ چه قدر می تواند نیاید...

بیا و این بار مرد باش...

پر از دردم، پر از بغض... پر از گریه، پر از بغض های خفه شده در گلو...

ابری ام... و برای باریدن منتظر یک تلنگر...

بیا و این بار مردانگی کن...

بزن ضربه را...


دیدی که سخت نیست... تنها بدون من؟

دیدی که صبح می شود... شب ها بدون من؟

این نبض زندگی... بی وقفه می زند

فرقی نمی کند... با من...‌بدون من

دیروز گرچه سخت... امروز هم گذشت

طوری نمی شود... فردا بدون من

بدون تو اما...

نفس نمیکشد هوا

 قدم نمیزند زمین

سکوت میکند غزل

بدون تو یعنی همین…


                                                                                                              مهــــرناز.ج

  • ۹۴/۰۷/۲۹
  • مهرناز .ج

مهرناز.ج

نظرات (۱۶)

دارد محرّم و صَفَرت میرسد ز راه
دلخوش به این دو ماهم و دلتنگ روضه ها
   چه با احساس...
   خیلی عالی به تصویر کشیدی
    درووووود...
پاسخ:
ممنون عزیزم. نظر لطفته 🌹
واااااااااای این آیدا همون آیدا قبلیه؟
دیوونه شد؟؟؟؟؟؟؟ چرااااااااااااااا
من خیلی دوسش داشتمممممممممم 😭😭😭😭😭
پاسخ:
آره عزیزم همون آیداست.
کلا این داستان ادامه داستان یکی نبودهای قصه آیداست
  • ترانه پاکباز
  • جیگرم کباب شد
    میلاد نامرد... زن و بچه شو داره اما آیدا... 😔😔
    نمیشه گفت میلاد نامرد چون از ساعت دستش معلومه آیدا رو فراموش نکرده ولى حالا به هر دلیلى دیگه نخواسته باهاش باشه.ولى در کل بیچاره آیدا😔دلم واسه خودم سوخت...انقد که مهرناز عالى مینویسه
    پاسخ:
    عزیـــزم... نظر لطفته آیدا جونم 🌹🌹
    راجع به میلاد حتما همینطوره
    راجع به آیدا هم که...😔
    میلاد دوست داریم❤️
    میلاد تو نماینده مایی، درود ♥
    دمت گرم پسر
    دقیقاً پسرا و دخترا تو کامنت فیلتر شدن
    طرفدارای میلاد
    طرفدارای آیدا
    من طرف پسرا ، ولی بیچاره آیدا :(((
    پاسخ:
    یه جا هم که ما فیلترشون نمی کنیم، خودشون خودجوش دست به عمل میشن :))
    آیدا... :(
    اینجارو!
    پسرا طرف میلاد
    دخترا طرف آیدا
    دلم واسه آیدا سوخت 😔 
    پاسخ:
    خودجوش تفکیک جنسیتی کردن خودشونو :))
    آیدا خانوم ، آیدای قصه شمایین؟
    بله منم فرزانه جان
    چطوووووووووووورممکنه  میلاد اینقدر بیرحم
    باشههههه
    چطوووووووووووور
    بیچاره  ایدا😔😔😔😔
    پاسخ:
    متأسفانه شده 😔😔
    بیچاره آیدا.. 😔
    واااای آیدا جان با این سه تا داستان شوکه کننده ای که در مورد شما نوشته شد فکر کنم دیگه همه بشناسنتون
    من که به شخصه از طرفدارای پر و پا قرصت شدم آیدا ♥♥ 
    پاسخ:
    کلا دیگه همه طرف صحبت ها شد آیدا  :))
    اصلا انگار نه انگار منم هستم و اومدی تو وبلاگ من :))
    منم بازی 😂 
    به لطف مهرناز جان دیگه.مرسى عزیزم لطف دارى خیلى😘😘😘
    پاسخ:
    من لطف ندارم، خودت حرف نداری 🌹 
    خیلی قشششششنگ بود.میترسم این داستان زندگی خودم بشه! ):
    پاسخ:
    ممنون از نظر لطفتون :)
    خدا نکنه !!!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">