مهـــرناز

و در پشت پرده ها گرگ و میش و سگ و گربه با هم عشق بازی می کنند...

مهـــرناز

و در پشت پرده ها گرگ و میش و سگ و گربه با هم عشق بازی می کنند...

ماند یک منِ دیوانه یاد، ارزانِ تو

ماند یک منِ دیوانه یاد، ارزانِ تو

مرا کم ولی همیشه دوست بدار...

مرا کم ولی همیشه دوست بدار...

به که گویم درد دل را که شود تکرار در آینه کوه

به که گویم درد دل را که شود تکرار در آینه کوه

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

که رفتن من، عین رفتن من باشد، و فرق داشته باشد ، با رفتن دیگران...

که رفتن من، عین رفتن من باشد، و فرق داشته باشد ، با رفتن دیگران...

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی تنها دل خودت برای تو شور می زنه

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی تنها دل خودت برای تو شور می زنه

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

این داستان: اختلاف سنی!

این داستان: اختلاف سنی!

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

صرفا جهت اینکه چراغم روشن شه

صرفا جهت اینکه چراغم روشن شه

مهـــرناز

یادت باشه قلب تو شکسته نیست
چیزهای شکسته کار نمی کنند

نمی گم، بیاید بخونید 2

يكشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۰ ب.ظ

به دعوت میـم جانِ دل:

رفتم‌ توی اتاقش. همان اتاقی که سردرش تابلوی «مدیریت» نصب شده بود. نبود. چشمم خورد به عکسش روی میز. جلوتر رفتم و چند قدم نرفته پاهایم از حرکت ایستاد. نمی دانم آن لحظه چه فکرهایی در سرم آمد فقط سر تا پا چشم شده بودم و عکس را در چشمانم حل می کردم که با صدای تک سرفه ای به خود آمدم. رو به رویم ایستاد. با شکوه تر از عکسش. امتداد نگاهم را گرفت و رسید به عکس. چند لحظه تأمل کرد، نفس عمیقی کشید و نشست:

- به کسایی که تو نگاه اول عاشق میشن اعتماد ندارم. فکر نمی کنم بتونیم با هم کار کنیم

نگاه گذرایی بهم انداخت و دستش را دراز کرد:

- برگه مصاحبه تون رو ببینم

دوست داشتم دندان هایش را در دهانش خرد کنم. ایستادم و کمی نگاهش کردم و سپس بدون کوچکترین حرفی برگه مصاحبه را طوری روی عکسش انداختم که چشم هایش را بپوشاند. رفتم بیرون و با گفتن جمله «مطمئنم نمی تونیم با هم کار کنیم» از منشی خداحافظی کردم.

سه روز بعد منشی تماس گرفت. رزومه ام را بررسی کرده و حامل پیام مهمی از جانب آقای مدیر بود:

- به رزومه بیشتر اعتماد دارم تا چشم و نگاه! فکر می کنم بتونیم همکارای خوبی واسه هم باشیم...

نمی گویم سرنوشت، تقدیر، روزگار یا اراجیفی از این دست... از آدم هایی که کرده و نکرده خود را به این ها نسبت می دهند، خریت ها یا موفقیت های خود را گردن این ها انداخته و پشتشان پنهان می شوند بیزارم؛ می گویم خودمان !

ماه ها گذشت و در کمال ناباوری ما نه تنها همکار های خوب، بلکه همراه های خوبی برای هم شدیم. نه تقدیر، نه سرنوشت و نه روزگار... خودمان و فقط خودمان... خواستیم و شد!

روزها و لحظات خوبی داشتیم... به طور عجیبی با هم بهمان خوش می گذشت... اما خب... آدم از یک جایی به بعد دیگر از رابطه، خوش گذرانی نمی خواهد. اطمینان می خواهد، اطمینان از ادامه راه... از آینده...

دوست داشتن هایی هست که هیچ گاه به هیچ ثمری نمی رسند... دوستت دارد و دوستش داری، همین... نه ادامه ای، نه آینده ای، فقط همان لحظه...

این دوست داشتن ها باید در اوج تمام شوند. ادامه که پیدا کنند خراب می شوند.

حرف هایی هست برای گفتن و حرف هایی هست برای نگفتن و وقتی حرف های گفتنی ناگفته باقی می مانند، همه ‌چیز خراب می شود...

از اینجا به بعد مهم نیست چه کاری انجام می دهی، این رابطه تمام شده ست. یا باید همان تکه های خراب شده را کنار بگذاری تا خراب تر از این که هست نشود یا کلا بیندازیش دور و خلاص...

در چشمانش نگاه کردم و گفتم:

- من نمی خوام تو برام خراب بشی یا دور... می فهمی؟

+ من فکر می کنم...

- هیس... مشکل از جایی شروع میشه که وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم و وقتی باید احساس کنیم، فکر می کنیم... اولش هم فکر می کردی نمی تونیم با هم کار کنیم ولی دیدی چه کارها کردیم... الانم می خوای فکر کنی... ولی نکن... حس کن... می تونیم با هم ادامه بدیم و به خاطر حرف هایی که هیچ وقت به هم نمی زنیم و در خواست هایی که هیچ‌وقت از هم نمی کنیم این رابطه رو خراب کنیم، یا می تونیم همینجا تمومش کنیم و بذاریم همه چی همین قدر خوب تو ذهنمون ثبت بشه... تصویر من از تو... تصویر تو از من... همین قدر خوب ثبت بشه... چی حس می کنی؟

+ با اینکه خیلی سخته اما حس می کنم می تونم همین جا تو‌ اوج همه چی رو تموم کنم و یه بار خیلی درد بکشیم تا اینکه همیشه کمی درد بکشیم. به هرحال تا یه چیزی رو از دست ندی چیزی به دست نمیاری. من حس می کنم خوب موندن و خراب نشدن ارزش این فداکاری رو داره...

- فکر کنم حالا دیگه هیچ‌ وقت به کسایی که تو نگاه اول عاشق میشن اعتماد نکنی

+ حالا دیگه به کسایی که تو نگاه های بعد عاشق می مونن هم اعتماد ندارم... خداحافظ

مهرناز.ج

  • ۹۵/۰۵/۱۰
  • مهرناز .ج

نظرات (۲۰)

چرا میگن تا ی چیزی رو از دست ندی چیزی رو به دست نمیاری ؟
دلم میخواد بعدا یکی باشه که بره بپرسه ، حالا اون چیزی که میخواستی رو به دست آوردی ؟!
پاسخ:
اینجا منظور این بود که تو این رابطه ها اگر می خوای خوب بمونی و همه چیز همون طور خوب بمونه باید دست از علاقه ات بکشی (که البته دست کشیدن هم نیست. چون بهش علاقه داری، ترکش می کنی...) و بذاری همه چیز همون طور خوب و آروم بمونه...
واسه این گفتم اگه میخوای اون تصویر و حس خوب رو بدست بیاری ( که وقتی تا اخر عمر یاد اون رابطه میفتی یه مشت ناراحتی و خاطره بد تو ذهنت نیاد و تصویری که داری همون طور خوب بمونه ) باید یه جایی طرفت رو رها کنی و از دست بدی...
امیدوارم تونسته باشم منظورمو بفهمونم...
  • بهار پاتریکیان D:
  • فامیلتو فهمیدم *____*
    +
    چقدر قشنگ نوشتی 🌹
    پاسخ:
    زرنگ :)))))
    می پرسیدی هم بهت می گفتم بهارم :)
    نظر لطفته عزیزم 🌹🌹
    همیششهههه دلم میخواست به کامنتم ی جواب طولانی داده بشه !^_^ مرسی از توضیح ت مهرناز عزیز :-)

    پاسخ:
    عزیـــزممممم ^___^
    پس همیشه به کامنتات طولانی جواب میدم ^__^
    ممنون از خودت زهرای عزیز 🌹🌹
    اومدم کامنت برا خودت بذارم، کامنت خانم زهرا رو دیدم
    [ همیششهههه دلم میخواست به کامنتم ی جواب طولانی داده بشه !^_^ مرسی از توضیح ت مهرناز عزیز :-) ]
    بیا وب خودم ایقده جواب طولانی میده که سیر شی..:))
    پاسخ:
    شما اینجا بازار‌گرمی نکن :دی
    زهرا جان دروغ می گن. فقط با استیکر جواب میدن.. بمون همین جا :دی
    حالا برا خودمم کامنت می ذاشتین راه دوری نمی رفت :دی
  • خانوم مهندس
  • با اینکه پر درد بود ولی خیلی قشنگ نوشتی..
    پاسخ:
    ...
    ممنونم عزیزم.. قشنگ خوندی 🌹
    دو تا چیز هس که واقعا اعصاب و روان ادمی رو به فنا میده! یکیش کنار گذاشتن! و دیگری کنار گذاشته شدن...
    متنفرم از جفتش ...

    پاسخ:
    جفتش تلخه...
    امیدوارم هیچ کدومش برات پیش نیاد
    هیچ‌کدومش
  • آبان دخت ...
  • یه آه عمیق...
    پاسخ:
    ...
    ببخشید باعث ناراحتی شدم...
  • ✖پرنٌس‍‍ِــ‍‍pгคภςєςــسٌ .✖
  • :)
    پاسخ:
    :)
    حرفی ؟ چیزی؟
    :-)
    پاسخ:
    :)
    سلام و هزاران درود بر مهرناز عزیز

    همچنان فوق العاده ای . منحصر به فرد  . تک . در اوج . همجنان یک بانوی اصیل و زیبا . یک زن فهمیده که صد تا مرد رو درس میده .
    من خوشحالم ...
    پاسخ:
    سلام
    ممنون اما من این همه نیستم...
    به کسایی که تو نگاه اول عاشق میشن اعتماد ندارم

    این جمله، جمله عجیبیه. هم میشه برای قبولش ده تا دلیل آورد و هم برای ردش...
    پاسخ:
    کاملا موافقم...
    :-(  خوب اطمینان میدادین به هم:-(  ای بابا


    پاسخ:
    موضوع اینجاست که اطمینانی در کار نبود.. :)
    چ داستان تلخی!
    ب نظرم میشه کات کرد تو اوج، و میشه تصمیمات جدی تری گرفت حتا!
    پاسخ:
    شاید..
    موفق باشی
    پاسخ:
    ممنون.. 
    تو این همه هستی ...
    هستی ... از جنس بودن
    هستی در نهایت شدن
    هستی به غایت
    در اوج
    و تو تنها بازمانده ی زنان روشنفکری
    زنان زیبا سیرت
     همه به تو می اندیشن
    به تو که فراتر از پروازی

    هووووم...
    پاسخ:
    ...
    گاهی ارزش انسان به حرف هاییست که برای نگفتن دارد . باید راز دل نگه داشت تا حرمت پایمال نشود
    انسان هایی بودیم که به پاک کردن عادت داشتیمْ ، ابتدا اشک هایمان را پاک کردیم ، سپس یکدیگر را . ایلهان برک


    عشق برام مقدسه .
    پاسخ:
    چقدر قشنگ و مرتبط..
    عشق واقعی اره... خیلی مقدسه..
    من نتونستم ترکش کنم بنابراین ازش خواستم خودش ترکم کنه، ترکم کرد ولی من هنوز رهاش نکردم، خیلی دردناکه و سخت سخت...کاش گذشتن و رها کردن و بعضی اوقات بی احساس شدن رو بلد بودم
    پاسخ:
    نمیشه اسمشو گذاشت بی احساس شدن اما به هر حال...
    سلام مهرناز جونم
    ببین اومدم!!!! فقط به خاطر تو ^____^
    پاسخ:
    سلام‌عزیز دلم ^__^
    خوش اومدی... من که دلم از تنگ بونم گذشت... مُرد...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">