مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

واقعا عنوانی نداره...

واقعا عنوانی نداره...

کافه های لعنتی ولیعصر 2

کافه های لعنتی ولیعصر 2

لافکادیو !

لافکادیو !

In Love

In Love

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

برادر و خواهران کوچکتر :))

برادر و خواهران کوچکتر :))

التماس تفکر

التماس تفکر

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

مهـــرناز

و ما که گریه نکردیم!
گریه؟ نه! کردیم
به ما چه مرد نباید که...
ما که نامردیم...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

درد نوشتــه هـای آیــدا

دوشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۵۹ ب.ظ

درد نوشتــه های آیـــدا

وقتی تصویرت دهن کجی کرد بهت تو آیینه

وقتی دنیات خلاصه شد توی صندلی چوبی و یک فنجان قهوه کنار شومینه

وقتی اشک تو خونه چشمات حلقه بست

وقتی میون خنده ها بغضت شکست

وقتی دلت خوش شد به پیغام رو تلفن و یک دکمه سیاه

وقتی کل لوازم آرایشت فقط شد دو تا مداد چشم سیاه

وقتی هرجا رفتی آخرش منتهی شد به یک خیابون خاص

وقتی حس کردی رعد و برق هنوز صدای سرفه ی خداس

وقتی قشنگ ترین جا برات شد میز آخر توی یک رستوران

وقتی سهمت از خاطره شد شیئ طلایی و به گردنت آویزان

وقتی روزت با انتظار سر شد تا بیاد دوِ نیمه شب و خاطره نهفته پشت اون

وقتی دنیا برات رنگ باخت و تمام آرامشت شد یه دم و بازدم توی عطر صابون

وقتی از تمام عشق قانع شدی به یک ساعت مچی

روز و ‌شبت شد زمزمه آرومِ «من داغونم، تو چی؟»

وقتی غم یک شبه اومد و تو کنج دلت رخنه کرد

از یه جایی به بعد بارون فقط خیست کرد

وقتی سیل اومد دنیاتو گرفت

جلو چشمت یه نفر جاتو گرفت

درست وقتی فکر می کردی شدی همه دنیاش

پسر بچه ای اومد و تمام دنیاشو گرفت

خون جای اشک وقتی تو چشمات حلقه بست

وقتی همون جا حس کردی قلبت شکست

وقتی روز لعنتی سرد و کوتاه بود

هر زمان حس کردی آذرماه بود

وقتی چشمات لباس بی خوابی پوشید

وقتی بغضت سنگینی کرد و امونت رو برید

وقتی همه دنیا از اشک چشمات خیس شد

زندگی کردن سخت و ملال انگیز شد

عشق تو وجودت اگه به جنون تبدیل شد

هر روزت نوزده آذر و هر فصلت هم پاییز شد

وقتی شمع وجودت از اشک قطره قطره آب شد

هرشب خواب چشماشو دیدن یه حس ناب شد

همین که یاد اون همیشه با تو همراه بود و

یاد تو برای همیشه با دستای اون خاک شد

وقتی حس کردی وجودت فدا شد و

اونکه اومد به جات هر شب و هر روز تو ذهنش یاد شد

حصار دورت اگه یک شبه تبدیل به دیوارهای بلند شد

دور و برت پر از آدم های نزار و نخند شد

وقتی تنها یک برگ از دفتر خاطراتت غرق در جوهر سیاهی شد

وقتی به خاطرت فقط باتری یک شوکر الکتریکی خالی شد

وقتی هر روز و هر شب به جای ظرف های غذا

بسته های قرص مدام برایت پر و خالی شد

هر زمان ویران شدی و تمام شیره وجودت خلاصه در کفی سفید شد

و تو یک شب سرد پاییزی با بی رحمی تحویل دنیای تیره و تاریک شد

وقتی آخرین شعله‌ زندگی ات خاموش شد و

چشم در چشم آسمان دستت از تمام دنیا کوتاه شد

تازه می فهمی چی کار کردی با من...

تازه می فهمی تو مستحق مجازات بودی یا من

تازه می فهمی زندگی گاهی چه سخت گیره

تازه می فهمی دم و بازدم گاهی چه نفس گیره

می فهمی این که بخوای بشکنی و نزاری یعنی چی

می فهمی این که ابری و باشی و نباری یعنی چی

تازه می فهمی من به خاطر تو چی کشیدم

می فهمی اشک و آه، شیون و زاری و بخت سیاهی کشیدم

تازه می فهمی درد یعنی چی، این که تا الان کشیدی درد نبود

هر از گاهی با غصه همبستر شدن و بد آوردن‌ اسمش ماتم نبود

بُردی اما تازه می فهمی بردت اندازه باخت من یار نیست

دورم‌ اما می فهمی بینمون بیشتر از یک دم و بازدم دیوار نیست

من فهمیدم زندگی ام چیزی جز دنیایی پوچ و تو خالی نبود

سوختم، مانند سیگار میان لب های کسی که سیگاری نبود

فهمیدم‌ دلِ بی خبر و ماتم زده باید روی سر چادر می کشید

اینجا روزگار علف چین بود، اندازه ای که «مرد» نچید «نامحرم» چید

تو اما تازه می فهمی غم بی کس شدن

درد از بی کسی با دود و دم همدم شدن

شاید هم وجدان خاموشت از خواب بیدار شد

کس چه می داند، شاید جنگی درونی بینتان آغاز شد

اما افسوس که من دیگر پیشت نیستم

منی که تا دیروز زیر همین آسمان می زیستم

آری تازه می فهمی اما این فهمیدن چه سود

عاشقی را دیر فهمیدی، دیگر فهمیدن چه سود

من که رفتم شاد باش دختر آذر برفت

نوزده آذر و خواهر یلدا برفت

زین پس همه چیز برایم گناه است، حرام است

چشمانم را دار می زنم

نگاه کردن به تو - به مال غریبه ها - گناه است

دستانم را دار می زنم

در وصف تو نوشتن و شاعری حرام است

حرام است...

                                                                                                               مهــــرناز.ج

  • ۹۴/۰۸/۰۴
  • مهرناز .ج

مهرناز.ج

نظرات (۷)

از این به‌بعد نگو آیدا، بگو اسطوره
واقعا اسطوره شد...
پاسخ:
خیلی هم عالی که یک اسطوره تو ذهن شما نقش بست 🌹🌹 
آیدا شخص خاصیه؟
پاسخ:
بله عزیزم
من واقعا بهت افتخار مى کنم نه تنها تو داستان تو شعرم معرکه اى❤️❤️❤️
پاسخ:
قربونت برم عزیزم ♥♥
همش به خاطر دوستای خوبی از جمله خودته که وجودش به آدم انگیزه میده ♥
خیلی جالبه
داستان و بعد شعر
کارتون عالیه خسته نباشید
پاسخ:
ممنون از شما 🌹
چقدر آیدا سؤال برانگیز شده
همه در موردش سؤال می کنند
آیدا خودتونید؟
پاسخ:
نه عزیزم من نیستم
ولی خیلی ماهه
اصلا آیدا وجود خارجی داره؟
پاسخ:
بله که داره :))
اتفاقی توی نت میگشتم این نوشترو دیدم عالیه به افتخار اسم قشنگم هورررررا

پاسخ:
:))
به افتخار اسم قشنگت :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">