مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

واقعا عنوانی نداره...

واقعا عنوانی نداره...

کافه های لعنتی ولیعصر 2

کافه های لعنتی ولیعصر 2

لافکادیو !

لافکادیو !

In Love

In Love

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

برادر و خواهران کوچکتر :))

برادر و خواهران کوچکتر :))

التماس تفکر

التماس تفکر

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

مهـــرناز

و ما که گریه نکردیم!
گریه؟ نه! کردیم
به ما چه مرد نباید که...
ما که نامردیم...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۴ مطلب با موضوع «متفرقه» ثبت شده است

لافکادیو !

دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۳۰ ب.ظ

می دونم قرار بود پست بعدی پیدا شدن کیفم باشه اما حقیقتا وقتی این رو خوندم نتونستم ساکت بمونم و هیچی ننویسم!
راست میگه. نمی گم بهم بر خورده یا ناراحت شدم چون منم یه زمانی قصد بستن وبلاگمو داشتم، می گم راست میگه...
این پست منو برد تو فکر... اون اول هدف من از زدن این وبلاگ، فقط به اشتراک گذاشتن یه سری کار و نمونه های کاری بود و این دقیقا همون چیزیه که الان تو این وبلاگ پیدا نمیشه... با شماها که آشنا شدم فهمیدم میشه همیشه هم از نمونه های کاری نگفت... از شادی گفت، از غم گفت، از کسا و چیزایی که دوسشون داری و تو یه کلام از "زندگی" گفت...
نمی خوام بیشتر از این در این مورد حرف بزنم چون معتقدم حرف زدن زیاد درباره یه موضوع، اونو بی ارزش می کنه...
فقط می خوام بگم ممنون لافکادیو...
  • مهرناز .ج

التماس تفکر

دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۰۴ ب.ظ

عصبی بودم یه چیزی گفتم...

به جرئت می تونم بگم همه مون تو زندگی دست کم چند بار با این جمله رو به رو شدیم. یا از کسی شنیدیم یا خودمون گوینده بودیم !!

این جمله اصلا توجیه مناسبی نیست. یه بچه چهارده ساله این طوری توجیه می کنه! حرفایی که آدما تو عصبانیت به هم می زنن واقعی ترین حرفای اوناست. اگه آدم نتونه تو عصبانیت خودشو کنترل کنه و درست رفتار کنه پس کِی می تونه؟ وقتی آرومه و همه چی خوبه؟

اون موقع که همه می تونن !!

کاش یاد بگیریم وقتی عصبانی هستیم سکوت کنیم و حرف زدن رو به وقت دیگه ای موکول کنیم. باور کنیم هیچ کس فکر نمی کنه لالیم !! کاش بفهمیم حرفایی که می زنیم قبل از اون که طرف مقابل رو خطاب کنه، نشون دهنده شخصیت خودمونه. هیچ کس با حرفای ما نه بزرگ میشه نه کوچیک، این سطح شخصیت خودمونه که بسته به نوع اون حرفا بالا یا پایین میره...

تو عصبانیت صرفا فقط «یه چیزی» نمی گیم. از ریشه نابود می کنیم. نکنیم... شاید با این کارمون اون آدم محو بشه... کاش کمی فکر می کردیم... خیلی نه... فقط کمی

#التماس_تفکر

  • مهرناز .ج

جانم برایتان بگوید از آن جایی که به همراه آقایان، داداشام از همان ابتدا سه بدبختِ فلک زده ی درس نخوان بودیم که عاطل و باطل برای خود جولان می دادیم، خیلی زود با مقوله ی «بچه های شب امتحانی» آشنا شده و دیری نپایید که هر سه با کله به جرگه آنان پیوستیم.

«بچه های شب امتحانی» به خودی خود به سه دسته تقسیم می شوند:

- دسته اول: هیچی ندارهای شب امتحانی

موجوداتی که هیچی ندارند. یعنی چه؟ یعنی برای روز مبارک امتحان، کوفت هم در بساط ندارند. این موجودات سرتاسر سال/ ترم را به یللی تللی و الواطی گذرانده و ناگهان شب امتحان به خود آمده و با کاسه چه کنم چه کنم به پیشواز درس مربوطه رفته و تا پاسی از صبح زیر فشار درس مربوطه شهید می شوند !

و درس مربوطه به هر ضرب و زوری که بود، پاس می شود!

  • مهرناز .ج

اصلا کلا هیچ وقت هیچی رو نفهمیده :|

پنجشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۳۰ ب.ظ

من‌ - دو دقیقه اون گوشیو بزار کنار، این مبحثم بگم تموم شه

اون - من هنوز مبحث قبلی رو نفهمیدم، شما می خواید مبحث جدیدم بگید تموم شه؟

من - خب پس چرا صدات در نمیاد؟ کجاشو نفهمیدی؟

اون - همه جاشو

من - نمیشه که همه جاشو ! پس من دو ساعته دارم واسه خودم توضیح می دم؟

اون - همه جاشو

من - :/

  • مهرناز .ج

و کپی را اختراع کردند تا تنگ نظران جزِ جگر نزنند!

سلام به شما عزیزان. حالتان خوب است؟ دیدید چقدر کپی زیاد شده؟ اصلا تکان می خوری، تکان گاهت را هم کپی می کنند! یعنی اگر کپی اختراع نمی شد، روزِ بعضی ها شب نمی شد، شبِ بعضی ها روز نمی شد، استعداهای نهانِ بعضی ها شکوفا نمی شد، اصلا کلا نمی شد...

یک ‌جور کپی می کنند انگار شفا می دهد!

  • مهرناز .ج

نکته ای مهم‌ در مورد مطالب رمز دار

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۰۴ ب.ظ

جانم برایتان بگوید که یک نکته ای هست، منتها فکر نمی کردم گفتنش واجب باشد ولی از آن جایی که ظاهرا دارد مشکل ساز میشود و عنقریب است به صورت تک تک و گروهی خِرِ بنده را بجوند، دیگر دندنم نرم، می گویم.

خانم / آقای محترمی که تشریف می آوری اینجا و به مطالبی برمی خوری که توسط رمز عبور قفل شده و با فحش و بد و بیراه و جفتک هم باز نمی شود! جای اینکه با فرهنگ خود چشم ملتی را در آورده و تن من و هفتاد و هفت پشتم را با الفاظ لطیف و رکیک در گور بلرزانید، روی مطلب کلیک کرده و آن را باز کنید. پیسبیلَکی آن پایین ظاهر می شود با عنوان درج نظر که چون مطلب رمز دار است فقط می توانید نظر خصوصی بفرستید.‌ در کادر نظر چهار جای خالی وجود دارد. نام، پست الکترونیک، سایت و پیام. شما می توانید قسمت ها را پر کرده و در آن رمز عبور را از من بخواهید اما به شرطها و شروطها!

  • مهرناز .ج

در خدمتـم...

چهارشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۵۸ ق.ظ

سلام و عرض ادب خدمت یکایک شما عزیزان

 باز هم با افتخار جفت پا می زنیم به مقدمه و یک راست می رویم در دل اصل مطلب!

جانم برایتان بگوید که...

 در خدمتم :))

 یعنی چه؟

راستش به دنبال یک سری حرکت های جان نثارانه که در جای جای بیان ملاحظه فرمودیم (هر کس هر دانشی که دارد می گذارد وسط و به بقیه یاد می دهد)، گفتیم ما هم دست به کار شویم و طی یک حرکت انتحاری وارد گود شویم !

 با این تفاوت که حرکت ما جان نثارانه نیست، وظیفه ست :)

خلاصه اش کنم. بنده حقیر کوچکتر از  آنم که ابراز وجود کنم اما هر کس سؤالی راهنمایی چیزی درباره دنیای نوشتن و نویسندگی و کارهایی که از من برمی آید، دارد امر کند، در خدمتیم !

یک پیامی در خصوصی بدهد آیدی تلگرامی چیزی بدهیم تا آنجا در خدمتش باشیم :)

پ.ن : وجدانا اگر واقعا کارتان مربوط به حیطه کاری من می شود، پیام دهید. از شما چه پنهان یک بار دیگر هم این کار را کردم ولی بیشتر مراجعه کنندگان قصد مزاحمت داشتند و تنشان می خارید! دیگر بگذریم که برخی هایشان با فرهنگ و نزاکت خود چشمم را در آوردند...

به هر حال کاری بود که از دستمان برمی آمد...

باشد تا مفید واقع شویم

و علف نباشیم :دی

  • مهرناز .ج

و امـا عَلَفـان...

دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۰۶ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۶ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۶
  • مهرناز .ج

والاترین لذت

يكشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۳۴ ب.ظ
و قسم به روزی که
قلبت را می شکنند
تقدیر پا برهنه روی
تکه هایش می رقصد
بغض با خنجرش
راه گلو می بندد
  • مهرناز .ج

روان پریشـی با طعـم شعـر

چهارشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۸ ب.ظ

عاشق شاعرایی ام که قلمشون جنون و پریشونی خاصی داره ...


 از خواب میپرم! به اتاقی سرد 

به زندگی ِ واقعی ِ یک مرد

به هر کسی که داشت ولم میکرد

به مشتهای خورده به دیوارم 


  • مهرناز .ج