مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

واقعا عنوانی نداره...

واقعا عنوانی نداره...

کافه های لعنتی ولیعصر 2

کافه های لعنتی ولیعصر 2

لافکادیو !

لافکادیو !

In Love

In Love

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

برادر و خواهران کوچکتر :))

برادر و خواهران کوچکتر :))

التماس تفکر

التماس تفکر

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

مهـــرناز

و ما که گریه نکردیم!
گریه؟ نه! کردیم
به ما چه مرد نباید که...
ما که نامردیم...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۲۳ ق.ظ

باشد تا مورد پسندتان واقع شود :)

+ بشنوید



  • مهرناز .ج

از همون اول هم زیاد پست نمی ذاشتم. امسال که کلا هیچی. به دلایل ریز و درشت نه انگیزه پست گذاشتن دارم نه شور و حال اولیه رو..

ولی خب دوستای خیلی خوبی هم اینجا پیدا کردم که فراموشی شون کار من نیست

حتی اگه ببندم برم هم تا ابد تو ذهنم می مونن

همه تون رو واقعا دوست دارم.. از صمیم قلب

واسه همین اومدم باهاتون مشورت کنم که نگید یهویی رفت (که البته فکر نمی کنم اون قدرهام مهم باشم)

حالا مشورت!

ببندم؟

  • مهرناز .ج

برادر و خواهران کوچکتر :))

دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ


بعد از چند روز پر مشغله، بالاخره به خانه برگشتم. وسایلم را گذاشتم کناری، لباس هایم را عوض کردم و دو عدد بالش و پتو برداشتم و همراه برادر جان وسط هال مستقر و مشغول تماشای فیلم شدیم. چیزی نگذشته بود که صدای موبایل جان درآمد و پیامی از داداش کوچیکه به دستم رسید...

  • مهرناز .ج

التماس تفکر

دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۰۴ ب.ظ

عصبی بودم یه چیزی گفتم...

به جرئت می تونم بگم همه مون تو زندگی دست کم چند بار با این جمله رو به رو شدیم. یا از کسی شنیدیم یا خودمون گوینده بودیم !!

این جمله اصلا توجیه مناسبی نیست. یه بچه چهارده ساله این طوری توجیه می کنه! حرفایی که آدما تو عصبانیت به هم می زنن واقعی ترین حرفای اوناست. اگه آدم نتونه تو عصبانیت خودشو کنترل کنه و درست رفتار کنه پس کِی می تونه؟ وقتی آرومه و همه چی خوبه؟

اون موقع که همه می تونن !!

کاش یاد بگیریم وقتی عصبانی هستیم سکوت کنیم و حرف زدن رو به وقت دیگه ای موکول کنیم. باور کنیم هیچ کس فکر نمی کنه لالیم !! کاش بفهمیم حرفایی که می زنیم قبل از اون که طرف مقابل رو خطاب کنه، نشون دهنده شخصیت خودمونه. هیچ کس با حرفای ما نه بزرگ میشه نه کوچیک، این سطح شخصیت خودمونه که بسته به نوع اون حرفا بالا یا پایین میره...

تو عصبانیت صرفا فقط «یه چیزی» نمی گیم. از ریشه نابود می کنیم. نکنیم... شاید با این کارمون اون آدم محو بشه... کاش کمی فکر می کردیم... خیلی نه... فقط کمی

#التماس_تفکر

  • مهرناز .ج

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۲۴ ق.ظ

هوای بیمارستان مثل همیشه خفه بود. تا ساعتی که با دکتر قرار داشتیم یک ربعی مونده بود. رفتیم تو حیاط و روی دو تا از صندلی ها کنار دختر بچه آرومی که با ابروهای درهم و چشمای نمناک آدمای رو به روشو‌ نگاه می کرد، نشستیم. خیلی خسته بودم. سرمو کج کردم و گذاشتم رو شونه برادر جان و‌ گفتم:

- می دونم زخم شده، می دونم دردت میاد. ولی تو هم می دونی که هیچ‌ جا برام اینجا نمیشه

صدای خفه ی خنده ای از بین پانسمان هایی که صورتشو قاب گرفته بودن، بلند شد. سرمو بلند کردم، گوشیمو از تو جیبم در آوردم و زدم رو رکوردر و‌ گرفتم جلو صورتش:

- از اول بخند

گیج و متعجب با همون صدای خفه گفت: چی؟؟

- از اول. گفتم از اول بخند. می خوام ضبط کنم

  • مهرناز .ج