مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

که رفتن من، عین رفتن من باشد، و فرق داشته باشد ، با رفتن دیگران...

که رفتن من، عین رفتن من باشد، و فرق داشته باشد ، با رفتن دیگران...

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی تنها دل خودت برای تو شور می زنه

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی تنها دل خودت برای تو شور می زنه

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

این داستان: اختلاف سنی!

این داستان: اختلاف سنی!

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

صرفا جهت اینکه چراغم روشن شه

صرفا جهت اینکه چراغم روشن شه

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

واقعا عنوانی نداره...

واقعا عنوانی نداره...

کافه های لعنتی ولیعصر 2

کافه های لعنتی ولیعصر 2

مهـــرناز

یادت باشه قلب تو شکسته نیست
چیزهای شکسته کار نمی کنند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

در ذهن یک مرد پنجاه ساله چه می گذرد...

شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۳۵ ق.ظ


+‌ چیزی شده بابا؟

پدر - نه

+ پس چرا ناراحتی؟

پدر بعد از مکثی کوتاه - چرا این حرفو‌ می زنی؟ من که دارم کارای همیشه امو می کنم

+ مهم نیست چی کار‌می کنی. بعضی وقتا کارایی که نمی کنی مهمن. چی شده؟

  • مهرناز .ج

نمی گم، بیاید بخونید 2

يكشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۰ ب.ظ

به دعوت میـم جانِ دل:

رفتم‌ توی اتاقش. همان اتاقی که سردرش تابلوی «مدیریت» نصب شده بود. نبود. چشمم خورد به عکسش روی میز. جلوتر رفتم و چند قدم نرفته پاهایم از حرکت ایستاد. نمی دانم آن لحظه چه فکرهایی در سرم آمد فقط سر تا پا چشم شده بودم و عکس را در چشمانم حل می کردم که با صدای تک سرفه ای به خود آمدم. رو به رویم ایستاد. با شکوه تر از عکسش. امتداد نگاهم را گرفت و رسید به عکس. چند لحظه تأمل کرد، نفس عمیقی کشید و نشست:

- به کسایی که تو نگاه اول عاشق میشن اعتماد ندارم. فکر نمی کنم بتونیم با هم کار کنیم

نگاه گذرایی بهم انداخت و دستش را دراز کرد:

  • مهرناز .ج

نمی گم، بیاید بخونید :)

جمعه, ۸ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۴۲ ب.ظ

این هم چالش آقای گوهری محترم ^__^ :

🔽چه زمانی بیشتر از همیشه خوشحال بوده‌اید؟

زمانی که همه خانواده دور هم جمع بودیم

🔽بزرگ‌ترین ترس‌تان؟

از دست دادن برادرم

🔽اولین خاطره‌ای که در ذهن‌تان هست؟

  • مهرناز .ج