مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

واقعا عنوانی نداره...

واقعا عنوانی نداره...

کافه های لعنتی ولیعصر 2

کافه های لعنتی ولیعصر 2

لافکادیو !

لافکادیو !

In Love

In Love

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

برادر و خواهران کوچکتر :))

برادر و خواهران کوچکتر :))

التماس تفکر

التماس تفکر

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

مهـــرناز

و ما که گریه نکردیم!
گریه؟ نه! کردیم
به ما چه مرد نباید که...
ما که نامردیم...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

در ذهن یک مرد پنجاه ساله چه می گذرد...

شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۳۵ ق.ظ


+‌ چیزی شده بابا؟

پدر - نه

+ پس چرا ناراحتی؟

پدر بعد از مکثی کوتاه - چرا این حرفو‌ می زنی؟ من که دارم کارای همیشه امو می کنم

+ مهم نیست چی کار‌می کنی. بعضی وقتا کارایی که نمی کنی مهمن. چی شده؟

  • مهرناز .ج

نمی گم، بیاید بخونید 2

يكشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۰ ب.ظ

به دعوت میـم جانِ دل:

رفتم‌ توی اتاقش. همان اتاقی که سردرش تابلوی «مدیریت» نصب شده بود. نبود. چشمم خورد به عکسش روی میز. جلوتر رفتم و چند قدم نرفته پاهایم از حرکت ایستاد. نمی دانم آن لحظه چه فکرهایی در سرم آمد فقط سر تا پا چشم شده بودم و عکس را در چشمانم حل می کردم که با صدای تک سرفه ای به خود آمدم. رو به رویم ایستاد. با شکوه تر از عکسش. امتداد نگاهم را گرفت و رسید به عکس. چند لحظه تأمل کرد، نفس عمیقی کشید و نشست:

- به کسایی که تو نگاه اول عاشق میشن اعتماد ندارم. فکر نمی کنم بتونیم با هم کار کنیم

نگاه گذرایی بهم انداخت و دستش را دراز کرد:

  • مهرناز .ج

نمی گم، بیاید بخونید :)

جمعه, ۸ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۴۲ ب.ظ

این هم چالش آقای گوهری محترم ^__^ :

🔽چه زمانی بیشتر از همیشه خوشحال بوده‌اید؟

زمانی که همه خانواده دور هم جمع بودیم

🔽بزرگ‌ترین ترس‌تان؟

از دست دادن برادرم

🔽اولین خاطره‌ای که در ذهن‌تان هست؟

  • مهرناز .ج