مهـــرناز

و در پشت پرده ها گرگ و میش و سگ و گربه با هم عشق بازی می کنند...

مهـــرناز

و در پشت پرده ها گرگ و میش و سگ و گربه با هم عشق بازی می کنند...

مگه جز من تو این دنیا کسی می گرده دنبالت، کجا میری تو این سرما کجا میری با این حالت

مگه جز من تو این دنیا کسی می گرده دنبالت، کجا میری تو این سرما کجا میری با این حالت

ماند یک منِ دیوانه یاد، ارزانِ تو

ماند یک منِ دیوانه یاد، ارزانِ تو

مرا کم ولی همیشه دوست بدار...

مرا کم ولی همیشه دوست بدار...

به که گویم درد دل را که شود تکرار در آینه کوه

به که گویم درد دل را که شود تکرار در آینه کوه

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...

که رفتن من، عین رفتن من باشد، و فرق داشته باشد ، با رفتن دیگران...

که رفتن من، عین رفتن من باشد، و فرق داشته باشد ، با رفتن دیگران...

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی تنها دل خودت برای تو شور می زنه

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی تنها دل خودت برای تو شور می زنه

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

بیاید کادوهاتون رو بدید لطفا

این داستان: اختلاف سنی!

این داستان: اختلاف سنی!

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

سرتو برگردون، دورتو نگاه کن. لیاقتت ایناست؟

مهـــرناز

یادت باشه قلب تو شکسته نیست
چیزهای شکسته کار نمی کنند

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

واقعا عنوانی نداره...

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۵۴ ب.ظ

در حال دیدن عکس های چند ماه پیش...

برادر جان -  دوران سختی بود. فکر نمی کنم بدون تو از پسش بر میومدم

+ تو هیچ وقت بدون من نخواهی بود...

+ حقیقتا نمی خواستم اون لحظات دردناک رو ثبت کنم... خواست خودش بود...

  • ۷ نظر
  • ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۴
  • مهرناز .ج

کافه های لعنتی ولیعصر 2

شنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۲۵ ب.ظ

با عرض پوزش و شرمندگی به خاطر دیر شدن ادامه این پست...

و خیلی اختصاصی تقدیم به گندم جان که انقدر پیگیر این ادامه شد تا بالاخره نوشتمش :)

 

ادامه پست کافه های لعنتی ولیعصر

 

تو راهرو وایسادم و نفس عمیقی کشیدم. ترکیبی از بوی تنباکو و قهوه غلیظ تو بینی ام پیچید. عجیب بود. زیاد این بو رو شنیده بودم اما فقط همین بار بود که حس ارامش بهم می داد. خودمو تو آینه قاب گرفته شده تو راهرو نگاه کردم. شالمو رو سرم جا به جا کردم و پله ها رو رفتم پایین.

از لحظه ای که با اون شماره تماس گرفتم و قرار امروزو گذاشتم، لحظه شماری می کردم تا بتونم فقط یه بار دیگه کیفمو لمس کنم و محتویات توشو ببینم. به پایین که رسیدم ناخودآگاه سرم چرخید سمت میز همیشگی ام... و بعد میز کناری اش... کناری اش... کناری... کناری... لعنتی... همه شون خالین... اینجا چه خبره...

  • ۸ نظر
  • ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۲۵
  • مهرناز .ج