مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

مهـــرناز

یـک شش حـرفی سـاده وقـف قلـم ✒ اینجـا کـه پـا👣 مـی گـذاری لبخنـد بـزن ❤ مهـر از تـو، نـاز از قلـم🌹

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

نگاه کن جانانِ دل... نهم تیرماه آمده، زادروزمان... می شناسی؟

واقعا عنوانی نداره...

واقعا عنوانی نداره...

کافه های لعنتی ولیعصر 2

کافه های لعنتی ولیعصر 2

لافکادیو !

لافکادیو !

In Love

In Love

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

هدیه ای برای اونایی که الان بیدارن :)

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

دوست دارم در مورد وبلاگم مشورت کنم. ببندمش؟ + الحاقیه

برادر و خواهران کوچکتر :))

برادر و خواهران کوچکتر :))

التماس تفکر

التماس تفکر

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

می زنه. چرا نزنه؟ معلومه که می زنه...

مهـــرناز

و ما که گریه نکردیم!
گریه؟ نه! کردیم
به ما چه مرد نباید که...
ما که نامردیم...

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

پاییزِ من

سه شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۰۹ ب.ظ

سال هاست

چشمشان به پاییز خشک شده

و نمی خواهند باور کنند

پاییز

همان مردی ست

که پا برهنه

در قلبشان می دود

  • مهرناز .ج

دوست من، آووکادو

دوشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۱۰ ب.ظ

بوی بهار نارنج‌می امد. عطر خوش بهار نارنج پره های بینی ام را به بازی گرفته بود و چشمانم را به باز شدن وا می داشت. باز که شدند آسمان رنگ آبی اش را سخاوتمندانه به رویم پاشید. دست و پایم را تکان دادم. حس کردم رو شاخه و برگ های یک درختم. درختی که بوی بهار نارنج می داد ولی درخت نارنج نبود. آخرین چیزی که به یاد داشتم تصویر خودم در فاصله چند متری یک درخت آووکادو بود. اووکادویی که عطر بهارنارنج می داد... عطر خوش عاشقی... چشمانم بستم و عطرش را داخل ریه هایم کشیدم...

  • مهرناز .ج

با تو بدرود، شب بخیر تا بی نهایت...

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۳۵ ق.ظ

با تو بدرود اولین و آخرین یار

اینه اون لحظه ی معروف

که میگن خم میشه دیوار

خدا نگه دار زدی اخر دل به دریا

دیگه این جاده تمومه

ته خطه اسم اینجا

  • مهرناز .ج

پایانم نزدیک است...

دوشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۳۸ ق.ظ

- این تو نیستی. تو ادم رفتن نبودی

+ میون این همه مشکل کجا بمونم؟

- مشکل واسه حل شدنه. حل کن، بمون

+ بعضی مشکلا واسه حل نشدنه

- مشکل پیش میاد که حل بشه. حل کن، بمون

+ بعضی مشکلا واسه حل نشدنه

- مشکل پیش میاد که حل بشه. حل می کنم بمون

  • مهرناز .ج
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۵ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۴۵
  • مهرناز .ج

از جنون تا زمین دو تا پنجره بیشتر راه نیست...

چهارشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۴، ۰۳:۱۸ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۱۸
  • مهرناز .ج

فرزندان باشعورم آرزوست

يكشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۴۵ ب.ظ

 دیشب پدر محترم بنده رو صدا کرد. از اون جایی که همیشه وقتی این مدلی صدام می کنه یه کار شگرفی پشتش هست با عرض شرمندگی و‌خاک بر سری خودمو زدم به اون راه که یعنی من نشنیدم که خب عزم پدر راسخ تر بود.اومد آستینمو گرفت منو کشید کنار گفت: مگه با تو‌نیستم؟ منم که هم چنان در کوچه علی چپ کله ملق می زدم لبخند ژکوندی تحویلش دادم و گفتم: من؟؟؟ هنوز «ن» از دهنم در نیومده بود که پدر جان امر فرمودند فردا - یعنی امروز -  برم پاساژ کارم دارن. حالا من: o.O

استرس بدی افتاده بود به جونم که یعنی چی کار داره آخه تا حالا پیش نیومده بود اونجا احضارم کنه. رفتم پیش داداشم - همون قله - و چون می دونستم با زبون خوش باهام نمیاد گفتم: فردا بابا احضارمون کرده پاساژ. حالا اون: o.O  من: چیکار کردی؟ گند خاصی زدی که بابا فهمیده؟ اون: o.O من: اگه کاری کردی بگو تا فردا یه خاکی تو سرمون بریزیم  اون: O.o من: لال از دنیا نری :/   اون: :|    من: خلاصه فردا هفت صبح دم در حاضریتو بزن   اون:o.O

  • مهرناز .ج

اخراجی ها

جمعه, ۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۶:۰۷ ب.ظ

هِلو دوستان ^_^

من زندم 👋👋

خوبید؟  ^_^

من و یکی از داداشام دو قلوییم. تقریبا پنج سالمون بود که خیلی اتفاقی تو یه روزی که تو خونه تنها بودیم، اتاق خوابمونو آتیش زدیم و بعدش خیلی شیک در اتاق و بستیم و رفتیم پیش همسایه طبقه پایینی مون و در جریانش گذاشتیم. ایشونم زنگ زدن اتش نشانی و پدر و مادر گرام و به خیر گذشت. و بعدا مشخص شد عقلمون‌کار کرده و اگه در اتاق رو نمی بستیم، یحتمل همه جا آتیش می گرفت و‌کل خونه به فنا می رفت :)

بزرگتر که شدیم گذاشتنمون مهدکودک. جفتمونو گذاشتن یه مهدکودک که خب به دلیل شیطنت و این مسائل پیش پا افتاده، هفته اول که آشنایی بود هیچ، هفته دوم اخراج شدیم :|

  • مهرناز .ج